تبليغاتX
"شیپورچی" - هرم مازلو
هرم مازلو

در يکي از صندلي­هاي رديف آخر اتوبوس (بوفه) نشسته بودم. همه­ي صندلي­ها پر بود جز صندلي وسط بوفه. دختر جواني وارد اتوبوس شد و اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و تصميم گرفت روي اين صندلي بنشيند. از قيافه­اش معلوم بود که صندلي بوفه آن هم صندلي ميان آن هم در ميان مردان غريبه(!) را جاي راحتي براي نشستن نمي­داند اما آمد و نشست (نياز به نشستن بر معذب بودن ارجح بود). پس از مدتي شخصي از صندلي­هاي مياني، اتوبوس را ترک کرد و صندلي او خالي شد. اين خانم صندلي بوفه را ترک کرد و به آن­جا رفت و نشست (نياز به نشستن تأمين شده بود، اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در جايي مناسب رسيده بود. توجه کنيد که هنوز او از نشستن کنار يک مرد غريبه(!) معذب بود). مدتي گذشت و يکي از دو خانم صندلي چند رديف جلوتر به مقصد خود رسيد و صندلي­ش را ترک کرد. خانم داستان ما باز هم نقل مکان کرد و به آن صندلي رفت و کنار يک خانم ديگر نشست (نياز به نشستن در جاي مناسب تأمين شده بود و اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در کنار يک خانم رسيده بود).

پي­نوشت: چيه؟! خب داستان تموم شده ديگه! فقط من ياد هرم مازلو افتادم.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:8توسط شیپورچی |