تبليغاتX
"شیپورچی"
سند چشم انداز بیست ساله

این آهنگ رو هیچ­کس در سال 1384 خوند. یعنی همون موقع که سند چشم­انداز بیست­ساله­ی کشور تصویب شد و قرار شد از روی اون بریم جلو. دوستانی که کمی تو فضا بودن، می­دونن که این سند هم مثل سند توسعه­ی صنعتی از چه درجه­ی بالایی از درپیتی برخورداره (چه تو روش و چه تو اهداف). بماند. واقعاً کاش سند چشم­انداز بیست­ساله این شعر هیچ­کس می­شد.... و عمل می­شد.

همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا

دست تو دست هم بذاریم/ پرچم رو اون بالا بکاریم

اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

می­خوام یه چیزی بگم همگی گوش کنید/ از حقیقت به رویاها کمی کوچ کنید

می­خوام داستان­های مستند بگم به تو/ آلمان ویرونه شد تو جنگ جهانی دو

الان سال یک سه چی هشت و چهاره/ آلمان رو نگاه کن ببین در چه حاله

اثری نمونده از شهر یکسان با خاک/ از اون جمجمه­هایی که پوسیدن زیر لای

چون که همشون با هم دیگه شدن یکی/ کمک کردن همدیگه رو نبود یک­دندگی

ساختن یک نگین با صداقت بگیم/ همه دل رو به کار و کوش و به حرف بدیم

همه با کمک هم بذاریم خشت رو خشت/ تا رو صدر جدول ایران رو بشه نوشت

موزه­های بزرگ جهان حاکی از تمدن ماست/ این نشونه­ی زیاده روی توی تحول ماست

اگه الان گربه­ست یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

بیاید با هم به این گربه قدرت بدیم/ به رسیدن به صدر جدول سرعت بدیم

ما از همون رگ و خونیم ما از همون نژاد/ بریم سوی سازندگی اگه دلتون بخواد

خجالت داره اگه که ساکت باشیم/ خجالت داره اگه که ساکن باشیم

خجالت داره وقتی اسم ایران پایینه/ ماها بشینیم نگاه کنیم ساکت باشیم

بیاین همه با هم کار/ تجربه­ی گذشته به علاوه­ی علم حال

بیاین با همدیگه تشکیل یه کوه بدیم/ به این پرچم سه رنگ ما یه روح بدیم

بیاین پرچم و ببریم قله دست به دست/ باید هر چی مانع هست با دست شکست

حالا انتخاب چیه؟ حق ماست/ نمی­خوایم بذاریم بیاد بالا هر کی خواست

من از بین بد و بدتر انتخابم بده/ این نظر من بود حالا خوبه یا که بده

همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا

اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

پرچم بالا...

 

پی­نوشت: دوستانی که هنوز مردد هستند که آیا اصلاً باید رای داد یا خیر بدونند که رای ندادن مساوی­ست با بالا امدن کسی که دوست­ش نداریم واقعاً (این هم یک کلمه از من در باب انتخابات :) ).

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت19:26توسط شیپورچی |
هرم مازلو

در يکي از صندلي­هاي رديف آخر اتوبوس (بوفه) نشسته بودم. همه­ي صندلي­ها پر بود جز صندلي وسط بوفه. دختر جواني وارد اتوبوس شد و اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و تصميم گرفت روي اين صندلي بنشيند. از قيافه­اش معلوم بود که صندلي بوفه آن هم صندلي ميان آن هم در ميان مردان غريبه(!) را جاي راحتي براي نشستن نمي­داند اما آمد و نشست (نياز به نشستن بر معذب بودن ارجح بود). پس از مدتي شخصي از صندلي­هاي مياني، اتوبوس را ترک کرد و صندلي او خالي شد. اين خانم صندلي بوفه را ترک کرد و به آن­جا رفت و نشست (نياز به نشستن تأمين شده بود، اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در جايي مناسب رسيده بود. توجه کنيد که هنوز او از نشستن کنار يک مرد غريبه(!) معذب بود). مدتي گذشت و يکي از دو خانم صندلي چند رديف جلوتر به مقصد خود رسيد و صندلي­ش را ترک کرد. خانم داستان ما باز هم نقل مکان کرد و به آن صندلي رفت و کنار يک خانم ديگر نشست (نياز به نشستن در جاي مناسب تأمين شده بود و اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در کنار يک خانم رسيده بود).

پي­نوشت: چيه؟! خب داستان تموم شده ديگه! فقط من ياد هرم مازلو افتادم.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:8توسط شیپورچی |
گیگز

دلم مي­سوزد. براي کسي که تمامي شرايط دروني براي رسيدن به بالاترين سطوح و دست­يابي به به­ترين موقعيت­ها را دارد ولي شرايط بيروني اجازه­ي اين رسيدن و دست­يابي را به او نمي­دهد. هر وقت گيگز را مي­بينم دوباره دلم مي­سوزد. ده سال گذشت از دوره­ي بيست و هفت سالگي و اکنون گيگز سي و هفت ساله شده است؛ بي آن­که با تيم ملي کشورش حتا در يک جام جهاني بازي کند. کاپيتاني تيم ملي کشور در جام جهاني، بزرگ­ترين آرزوي يک بازيکن فوتبال است و اين آرزو براي گيگز هيچ­گاه محقق نخواهد شد. گيگز دليلي است که من به اگزيستانسياليست­ها فحش بدهم که چرا گفته­اند اگر يک فلج مادرزاد نتواند در مسابقات دوي المپيک اول نشود، نقصير خودش است.

پي­نوشت: بعد وقتي فوتباليست­هاي فوق بي­خود و درپيت ايران رو مي­بينم که به جام جهاني مي­روند، دلم براي گيگز بيش­تر مي­سوزد.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت13:10توسط شیپورچی |
سعید و خان دایی

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

خان دایی جون منه خوشکل و مو مشکیه / وقتی که ناراحت میشه چشم من رو در میاره

 

به به

 

خان دایی جون سعید رو دوست داره قدر هویج / وقتی که شب می خوابه تخت رو به اون کرده پیچ

سعیدم از رو زمین ور می داره آلوچه / می زنه با لنگه کفش روی کت خان دایی

 

به به

 

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

 

خان دایی جانت می گه برو یه جا ساکت بشین / منم میرم می شینم رو کلاه خان دایی

 

سلام سلام صد تا سلام / داری دارای دی دای دای خان دایی جان خان دایی جان

سلام سلام صد تا سلام / به به خان دایی جان خان دایی جان

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

سلام سلام صد تا سلام / خان دایی جان خان دایی جان

پی­نوشت: راستی امروز یک سال از شروع زندگی مشترک گذشت. سال بسیار خوبی بود. بعداً از تجارب و درس­های آموخته­شده از این یک سال خواهم نوشت.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت20:28توسط شیپورچی |
بحران مالی جهانی (شاید قسمت اول)

فرض کنيد در شرايطي زندگي مي­کنيد که وضع مالي و درآمدي­تان آن­قدر خوب نيست که بانک­ها به شما اعتماد کنند و وام بدهند تا بتوانيد با آن، صاحب خانه شويد. حال تصور کنيد اتفاقي مي­افتد و شما مي­توانيد بدون آورده و سابقه­ي اعتباري خوب، وام دريافت کنيد و به رؤياي صاحب­خانه شدن خود جامه­ي عمل بپوشانيد. شما در دوره­ي رونق که قيمت­ها روز به روز افزايش مي­يابند، خانه­اي مي­خريد و با خيال راحت قسط وام­هاي خود را مي­پردازيد؛ اما اتفاقي مي­افتد و قيمت مسکن به شدت کاهش پيدا مي­کند. آن وقت قيمت خانه­اي که شما با مثلاً هفتاد ميليون تومان وام خريداري کرده­ايد، در طول چند ماه به کم­تر از چهل ميليون تومان مي­رسد. آيا در اين صورت، شما که درآمدتان کم است و حساب ريال به ريال پول­تان را داريد، به ادامه پرداخت قسط وام خود راضي مي­شويد، يا از پرداخت اقساط سر باز مي­زنيد و پيش خود مي­گوييد که با اين کار، بانک خانه را تملک مي­کند و ضرر را نيز متقبل مي­شود؟ در اين صورت شايد شما تنها چند صد هزار تومان قسطي را که در اين چند ماه پرداخته­ايد از دست مي­دهيد، اما بانک خانه­اي را تملک مي­کند که براي آن هفتاد ميليون تومان پرداخت کرده است و الان آن را چهل ميليون تومان مي­خرند. شما اين ضرر را به بانک منتقل کرده­ايد و اگر امثال شما زياد باشند، خب طبيعي است که بايد فاتحه­ي آن بانک را خواند. بحران مالي آمريکا نيز چنين وضعي داشته است.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت15:54توسط شیپورچی |