طرح مسأله:
اگر در جایی باشید (مثلاً یک فروشگاه) و ببینید که یک خارجی (از هر کجای دنیا بجز ایران) هم در حال خرید است. بعد دقت کنید ببینید فروشنده دارد ده برابر قیمت معمولی کالا از او پول میگیرد چه کار میکنید؟
خاطره:
یک بار من در اصفهان با دو جهانگرد انگلیسی و فرانسوی آشنا شدم و با آنها قرار گذاشتم که در این سه روز, راهنمای آنها باشم و در عوض, تمام هزینهها را آنها پرداخت کنند. در ابتدا هر کجا که میرفتیم, من مواظب بودم که هموطنان عزیز اصفهانی سر این بندگان خدا کلاه نگذارند. شب اول اما به این فکر کردم که مثلاً اگر یک رانندهی تاکسی اصفهانی از این دو نفر, 2000 تومان برای یک مسیر 100 تومانی بگیرد, اصلاً اتفاقی نیفتاده است چرا که 2000 تومان برای آنها میشد 2 دلار و این برای آنها کرایهای بسیار بسیار کم حساب میشد (در مقابل کرایههایی که در کشورهای خودشان میدادند). از طرف دیگر فکر کردم که حالا که برای آنها این کرایه اصلاً به حساب نمیآید, اما برای رانندهی تاکسی رقم مهمی است, بگذارم حداقل یک نفعی به رانندهی هموطن برسد. حالا همین حساب و کتاب در خریدهای دیگر هم مطرح بود.
نکته:
الان که به سه سال پیش فکر میکنم, به نظرم میرسد که کار اشتباهی کردهام و به خیلی چیزهای دیگر فکر نکردهام. آن وقتها برای من آن دو نفر خارجی بودند و آن مثلاً رانندهی تاکسی هموطن. و بین این دو برای من فرقی وجود داشت (تنها به دلیل به دنیا آمدن در کشوری مشترک). اما الان آن طور فکر نمیکنم. آنها برای من انسانهای مختلفی بودند که باید به حقوقشان به یک اندازه احترام میگذاشتم. دیروز دوباره در رستوران دو ژاپنی را دیدم که داشتند برای یک پیتزای معمولی , یک دسته اسکناس 5000 تومانی میدادند. باز هم به فکر افتادم.
- نه
- يعني درس ت را نخوانده اي؟
- نه
یک روز از غرب به شرق چهار راه ولیعصر؛
یک روز از شرق به غرب؛
الان دیگر پنج سالی بود که کلودیا و ژرمیا با هم دوست شده بودند. هنوز هم یادشان بود اولین باری که یکدیگر را دیده بودند, چه بلایی سر جفتشان آمده بود. یک روز تابستانی بود. ژرمیا که داشت جلوی خانهشان توپ بازی میکرد ناگهان صدای وحشتناکی از داخل خیابان شنیده بود و به دو به دو رفته بود و کلودیا را که آن موقع هنوز اسمش را نمیدانست داخل یک چالهی کوچک آب گرفته در خیابان دیده بود. لباسهای کلودیا کاملاً خیس و کمی گلی شده بودند. بعد در حالی که داشت به او کمک میکرد که از آن گودال بیرون بیاید ناگهان خودش هم داخل گودال افتاده بود و این بار هر دوشان خیس و کمی گلی شده بودند. بیرون که آمده بودند, تازه فهمیده بود که اسم آن دختر کلودیا است و آن صدا هم صدای برخورد یک موتور سوار با دختر بوده است. به هر حال اول کلی به ماجرای خودشان خندیدند و کلی خوشحال شدند که این تصادف, صدمهی آنچنانی در پی نداشته است. بعد هم با هم دوست شده بودند.
الان پنج سال بود که با هم دوست بودند و هر کدامشان فکر میکرد که دیگری بهترین دوستش است. بعد از ظهرها بعد از انجام تکالیف مدرسه با هم بالای تپهی کوچکی که پشت خانهی ژرمیا بود میرفتند و تا غروب با هم حرف میزندند و کتاب میخواندند. بعضی وقتها نقاشی هم میکشیدند. اما هر از گاهی که قطار از جلویشان رد میشد, هر کاری دستشان بود زمین میگذاشتند و برای مسافران قطار دست تکان میدادند.
آخرین نفر کلاس جلوی تخته و رو به بچهها شعر را به درستی و بدون غلط از حفظ خواند و سر جایش نشست. معلم عینک تهاستکانیاش را که جلوی بینیاش گذاشته بود از روی چشمش برداشت و با همان حال به بچهها نگاه کرد. کمی تعجب کرده بود که همهی بچههای آن کلاس سی و دو نفره شعر حفظی را درست خوانده بودند. آخرین نمرهی مثبت را هم در لیست نمرات ثبت کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: "بچهها, من واقعاً خوشحالم که آخرین سال خدمت سی سالهام را با شما بچههای باهوش و درسخوان گذراندم. امروز واقعاً خوشحالم که شما اینقدر به ادبیات علاقه دارید و به آن اهمیت میدهید". این را گفت و برای بچهها در امتحانات پایان سال آرزوی موفقیت کرد و از کلاس خارج شد. بعد که معلم رفت, بچهها سکوت کرده بودند و داشتند به آخرین شعر حفظی که با گچ قرمز روی دیوار ته کلاس نوشته بودند نگاه میکردند.
هفت روز است که زمین را آفریدهاند. هفت روز است که زمین را شخم میزنیم. همهی گندمهای ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید. همهی دانههای پنهان در جیبهامان را کاشتیم و میوهی نهال هیچ کدامشان طعم سیب نیمهکاره را نداد. غروب هفتم است. غروبی که فهمیدهایم این خاک "موات" است و این زمین مرده استعداد رویش هیچ چیز ندارد.
امشب هفتمین شب است. شب ناامیدی از خاک. شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: "آب را بستهاند!".
خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک, به خیمه میرسیم. خبر میرسد و خبر ساده و کوتاه است: "آب را بستهاند!". بیطاقتیم. بیتاب. لبها ترک خورده. زبانها به کام چسبیده. یکی میگوید:"الههی آبها! رحمت!" یکی مینالد: "خدای دریاها! ابر!" کسی میخواند "فرشتههای نزول! باران!" آهسته زیر لب میگوییم: "یا قمر بنی هاشم!"
همه برمیگردند. ناگهان حیرت زده به ما خیره میشوند. همهی آنهایی که ارتباط این اسم را با آب نمیدانند*.
* از کتاب خدا خانه دارد سرکار خانم فاطمه شهیدی
خدایا سه چیز باعث شده که من خجالت بکشم از تو چیزی بخواهم؛ اما یک چیز هم هست که همواره مرا به درخواست از تو تشویق میکند؛ خدایا من خجالت میکشم چون در اطاعت فرمانت سهلانگاری کردم و به سوی چیزی که بر من نهی کرده بودی شتافتم و در سپاس گفتنت کوتاهی کردم؛ اما لطف و فضل تو بر کسی که به طرفت آمده باعث میشود خجالت را کنار بگذارم و با تو گفتگو کنم. میدانی چرا؟ چون احسان تو همیشه از حق من و امثال من زیادتر بوده و نعمتهایت هم بیعلت و سبب. به همین خاطر الان به درگاه عزت تو مثل یک بندهی ذلیل و فرمانبردار ایستادهام و مثل بیچارهها با شرمساری میخواهم از تو چیزی بخواهم. خدایا من به اینکه هیچ وقت و در هیچ حالتی از نعمتهای تو خالی نبودهام اقرار میکنم؛ این را هم قبول دارم که با این حال, هرگز نتوانستهام آنطور که باید و شاید تو را اطاعت کنم و نافرمانی کردهام. خدایا آیا این اقرار کردنم به بدی عمل و اعترافم به زشتی کردار, دردی از من دوا میکند؟ خدایا آیا دلت میآید حالا که اینطور شرمگین و روسیاه جلویت ایستادهام بر من خشم گیری و عصبانی شوی؟ آیا دلت میآید الان که دارم تو را میخوانم, بر من غضب گیری و مرا از خود برانی؟ خدایا, چون خودت درِ توبه را به من نشان دادی از تو ناامید نمیشوم؛ نه تنها ناامید نمیشوم بلکه مثل بندهای روسیاه که به خودش ستم کرده و حرمت تو را نگه نداشته, و گناهانش بسیار بزرگ است و وقتی نگاه میکند, میبیند عمرش دارد تمام میشود و این را هم میداند که از عقاب و خشم تو نمیتواند فرار کند, به سوی تو بازگشتهام و از ته دل و با صدای گرفته تو را میخوانم و توبه میکنم. خدایا من را ببین که پیش تو خم شدهام و سرم را پایین انداختهام و ترس پاهایم را به لرزه انداخته و اشک چشم, تمام صورتم را گرفته؛ من را ببین که به تو میگویم که ای مهربانترین مهربانان, ای بخشندهترین کسی که هر کس چیزی بخواهد پیش تو میآید, ای مهربانترین کسی که هر کس آمرزش بخواهد در خانهی تو را میزند, ای کسی که مهر و محبتت از خشم و خشنودیات از عصبانیتت بیشتر است, ای کسی که با بخشیدن گناهان مردم, سر آنها منت گذاشتی و آنها را به پذیرش توبه عادت دادی, ای کسی که اگر ما یک کار کنیم, تو صد تا پاداش میدهی, ای کسی که اجابت دعای ما را به خودت واجب کردی و به ما گفتی که پاداشمان میدهی. من گناهکارترین کسی نیستم که نافرمانی تو را کرده و تو او را بخشیدهای و ظالمترین کسی نیستم که توبه کرده و تو پذیرفتهای. خدایا از گذشته پشیمانم و از این بار گناهی که دارد کمرم را میشکند میترسم و از این وضعیتی که در آن گرفتار شدهام شرمسارم. خدایا میدانم که بخشیدن گناهان بزرگ برای تو کار بزرگ و دشواری نیست و میدانم که دوستانت سرکشی نمیکنند و بر گناه اصرار نمیورزند و همیشه آمرزش میخواهند. خدایا من هم از سرکشی و نافرمانی بیزارم و از اصرار بر گناه به تو پناه میبرم و برای تمام تقصیراتم از تو آمرزش میخواهم و برای کارهایی که در توانم نیست, از تو کمک میخواهم. خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست و از حقوقت که بر گردن من است بگذر و من را در برابر کاری که حقم است که با من بکنی حفظ کن, تو میتوانی ببخشی و چشم امیدم برای آمرزش تنها به توست. خدایا من تو را به عفو و گذشت شناختهام. این چیزی که از تو میخواهم, هیچکس دیگر نمیتواند به من دهد و کسی غیر از تو من را نخواهد بخشید. خدایا من هیچ ترسی ندارم به جز از عذاب تو, تو کسی هستی که مردم باید از عذابت بترسند, البته این را هم بگویم تو کسی هستی که مردم حق دارند به آمرزشت چشم امید داشته باشند. بر محمد و خاندان او درود فرست و به چیزی که از تو خواستم فکر کن و آن را به من عطا کن. گناه مرا بیامرز و وقتی میترسم, پشت و پناهم باش که بر هر چیز توانایی و همهی اینکارها از دستت بر میآید. خدایا لطفاً این کار را بکن.
باز از راه محرم غم رسید/ بر زمین و آسمان ماتم رسید
باز امام جلوی چشم ما سلاخی میشود تا ما گریه کنیم و به بهشت برویم؛ باز دوستان به لطایفالحیل تلاش میکنند تا آن یک قطره اشک از چشمان خشک ما جاری شود. باز هم "حسین پارتی" و این حرفها...
این روزها از چگونگی شهادت زیاد صحبت میشود؛ اما از چیستی و چرایی آن نه. فکر که جای خود دارد.

