اگر همهی خشکیهای جهان جمع شوند و یک خشکی بزرگ پدید آورند؛
اگر همهی کوههای جهان جمع شوند و یک کوه بزرگ پدید آورند؛ و اگر آن کوه بزرگ درست در میان آن خشکی بزرگ قرار گیرد؛
اگر همهی دریاهای جهان جمع شوند و یک دریای بزرگ را پدید آورند؛ و این دریای بزرگ تمام آن خشکی بزرگ را احاطه کرده باشد؛
و اگر تمام درختان دنیا جمع شوند و یک درخت بزرگ را پدید آورند؛ و آن درخت بزرگ درست بر قلهی آن کوه بزرگ وسط آن خشکی بزرگ قرار گرفته باشد؛
و اگر تمام مردان دنیا جمع شوند و یک مرد بزرگ را پدید آورند؛
و اگر تمام تبرهای دنیا جمع شوند و یک تبر بزرگ را پدید آورند؛ و اگر آن تبر بزرگ در دستان آن مرد بزرگ باشد؛
و اگر آن مرد بزرگ بر فراز آن کوه بزرگ باشد؛ و اگر آن مرد بزرگ آن درخت بزرگ را با تبر بزرگ قطع کند؛
و اگر آن درخت بزرگ از روی کوه بزرگ پایین بغلتد و به دریای بزرگ بیافتد؛
... آه...عجب شالاپی میکند؛
پینوشت: خدایا! دلم دورهی راهنمایی میخواهد.
قبل التحریر: فناوری عبارتست از روش انجام کارها؛
شنیدهای هِی میگویند نباید در علم و فناوری تقلید محض کرد. نباید چشمها را بست و تنها مصرفکننده بود. باید بومیسازی کرد و نوآوری نیز هم. مثالش ماکارونی درست کردن ما ایرانیهاست. یک فناوری کاملاً بومی برای طبخ یک مادهی اولیهی کاملاً بیگانه. در هیچ کجای دنیا ماکارونی را مثل ما ایرانیها نمیخورند. ما روغن میزنیم, کمی سیبزمینی یا نان هم ته قابلمه و یک تهدیگ هم تنگش و با دوغ و ترشی و غیره به بدن میزنیم. و این نوآوریست.
بعدالتحریر: یکی از انواع نوآوری, نوآوری در کاربرد است؛
اگر شبها بیخوابی به سرتان زد, و هیچرقم خواب به چشمتان نیامد, در هنگام از این پهلو به آن پهلو شدن با خود بگویید که "الان پا میشوم؛ وضو میگیرم و تا خود سحر با خدا راز و نیاز میکنم". این را به خودتان بگویید. چند بار. بعد میبینید که چشمهاتان کمکم گرم میشوند و ...
پینوشت اول: لعنتی
پینوشت دوم: این شعر را هم بیربط نیافتم: تا دل بیدار من شد آشنای نیمهشب/خاطری چون صبح دارم از صفای نیمهشب/در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا/ گنج گوهر یافتم از گریههای نیمهشب
پینوشت سوم: باز هم لعنتی
این استاد هم رییس من بوده و هم دوستم. کسی که به گفته خیل کثیری از آشنایان موفق می شه آن هم بدون هیچ رانتی. فقط و فقط با تلاش و کوشش و جد و جهد.
1)
- حالا دیگه انگلستان باید برگ برندهی خودش یعنی "دیوید" اوون رو وارد بازی کنه!
(کارگردان تلویزیونی بازی تصویر "مایکل" اوون رو نشون میده که داره گرم میکنه)
- دیدید گفتم. آقای گلن هادل هم به این نتیجه رسید که باید "دیوید" اوون رو بیاره!
(تیم ما یک/هیچ عقب بود و دقیقهی 85 "مایکل" اوون وارد بازی شد و دو دقیقهی بعد گل تساوی رو زد)
- گل..گل.."دیوید" اوون..همونطور که گفتم این جوان اول انگلستان گل تساوی رو به ثمر میرسونه. آقای انصاریفرد نظرتون رو دربارهی این گل زیبای "دیوید" اوون بفرمایید.
- بله آقای شفیع. البته قبل از اینکه من نظرم رو در مورد این گل بگم, باید عرض کنم که اسم این بازیکن "مایکل" اوونه نه "دیوید" اوون.
(انصاریفرد حرفاش رو میزنه و بعد از چند دقیقه باز "مایکل" اوون صاحب توپ میشه و شفیع..)
- "دیوید" اوون..
2)
- بینندگان عزیز صدای من رو از ورزشگاه راجامانگالا میشنوید. سفیدپوشان ایران به مصاف قرمزپوشان چین رفتند.
(ایران در اون بازی قرمز پوشیده بود و چین سفید...)
3)
از شفیع پرسیده بودند که الگوی شما کی بوده؟؟؟!!!
گفته بود من الگویی نداشتم و خود ما مصدر هستیم!!
4)
برنامهش قدیمیترین برنامهی ورزشی این مملکت به حساب میآد. خیلیها هم یکشنبه شبها و جدیداً جمعه صبحها برنامهش رو میدیدن و کلی میخندیدند. (به بالا دوباره نگاه کنید) اما برنامه قراره تموم بشه و من نمیدونم دیگه چهجوری شفیع رو ببینم.
میخواهم در دنیای درونم رها شوم. میخواهم کبوتر خیال را پر دهم تا هر کجا که خواست, برود. میخواهم زیباییهای دنیا را با تمام حواسم بشناسم. اما به دیگر گونه؛ میخواهم موسیقی را بچشم؛ رنگها را لمس کنم و طعمها را بشنوم. میخواهم چند روزی روی گلبرگ گل محمدی زندگی کنم. داخل کیسهی کانگورویی روزگار بگذرانم. با تنفس یک وال, تن را بشویم. روی برگی شناور در یک نهر بنشینم و سفر کنم. میخواهم هلیا را روی پشتم سوار کنم و به دنیا پرواز کنیم. با هم زیر نور آفتاب جاودان خاکبازی کنیم و بخندیم. میخواهم با حرارت دهانهی یک آتشفشان, نیمرو درست کنم و زیر نور ماه, در جنگل پرسه بزنم. بعد زبانی یا قلمی برای در میان گذاشتن لذتها...
کی میشود ما کودکان بدبخت از شر این عموها و خالههایی که برنامههامان را اشغال کردهاند, راحت شویم.
1) این شبها
از ماه رمضان شروع کردند. با مهمانهای تقریباً خوب. البته بیشتر رفیقهای خودشان بودند. علی درستکار با آن سابقهی فتح سفارت, با برنامهی خوبش میخواهد جایگاه دین را در زندگی امروز ما بررسی کند. کورش هم که این پایین توی لینکهام هست. زمان پخش: یکشنبه تا پنجشنبهها حدود ساعت 23:00, شبکهی یک
2) تیک تاک
سه روز (در واقع سه شب) است که دارد پخش میشود. برنامهی واقعاً خوشساخت که با آنکه اسم شهیدیفر فقط در فهرست مشاورانش است, اما من حس میکنم خیلی بیشتر از مشاور کار کرده. قرار است چیزهای بسیار سادهای که من و تو فراموششان کردهایم را به زندگیهامان برگرداند. تا حالا در مورد کودک ماندن و عطرها, رنگها و مزهها حرف زدهاند. زمان پخش: تقریباً هر شب ساعت 19:45, شبکهی دو
3) صبح و آموزش
دکورشان خوب است اما مجریهاشان نه. قرار است علم و دانش را به زبان ساده برایمان بگوید تا بعد از همهی سالهای دو در کردن نوجوانی و جوانی, باز هم بنشینیم و یک چیزهایی یاد بگیریم. زمان پخش: هر روز ساعت 9:45, شبکهی آموزش
یادت باشد هیچ الاغی از نو شدن پالان الاغ دیگر مغموم نمیشود. یادت باشد هیچ گاوی از آهنی شدن در چوبی طویلهی گاو دیگر متأثر نمیشود.
یادت باشد "حیوان" یا "تازه از حیوان هم بدتر" نباشی.
پسر بد...چند بار باید بهت بگم از مدرسه مداد و خودکار نیار خونه...مگه صد دفعه بهت نگفتم هر وقت خودکار خواستی به خودم بگو تا از شرکت برات بیارم...
پینوشت: از وبلاگ یکی از دوستان اینجا نقل کردم
سرانجام دوستترین دوستم پس از مدتها به نوشتن بازگشت.
این شما و این هم "لحظههای کوچک" او!

حس کردم این شکل و شمایل خیلی تکراری شده؛ البته چند تا از دوستان هم سابق تذکر داده بودند که این رنگ زیادی تیره است و خواندن را سخت میکند؛ در هر حال گفتم این قالب قبلی را که به "طرح قهوهای ایرانسل" میماند با این یکی که به نظر خودم واقعاً قشنگ است, عوض کنم تا هم حرف دوستان را گوش کرده باشم و هم یک تنوعی به اینجا داده باشم. همین.
یکسال پیش در چنین روزی به خواستگاری دختری رفتم که الان همسرم است.
پینوشت: خدایا [واقعاً] شکرت.
وقتی میبینم به کسانی که دپرسیون دارند, میگویند که به روانپزشک مراجعه کنند؛ بعد خودشان اینکار را نمیکنند, لجم میگیرد. بیشعور تو حتا جرأت خودکشی هم نداری...
اگر پول خوبی دستم میآمد, آن را به بهروز رضوی میدادم تا همهی ادبیاتی را که دوست دارم, برایم بازخوانی کند.

