1)
...: بعدي؛
من: سـ...سـ...سلام؛
...: سلامُ زهرِمار؛
من: باور كنيد تقصير ما نبود؛
...: ساكت شو! پس اين گندها رو من زدم؟
من: آقا معذرت...
...: دِ الان ديگه؟ بعد از اين همه وقت؟
من: ...
...: جهنم؛
2)
...: بعدي؛
من: سلام. خوبيد؟
...: اِ چطوري ميثم؟
من: خوبم، خيلي ممنون. شما خوب هستيد؟
...: من هم بد نيستم. البته خوب هم نيستم. خيلي پرونده داشتيم امروز. تا اينجا كه اوضاع خوب نبوده. البته تا آخر وقت هنوز خيلي مونده، شايد به موارد بهتري خورديم.
من: اميدوارم. بگذريم! لطف ميكنيد پروندهي من رو هم يك نگاهي بياندازيد؛
...: اي بابا ميثم!
من: نه؛ جان شما ميخوام امضاتون رو به بچهها نشون بدم.
...: بهشت؛
من: راستي ما با اين جاودانگي چه كار كينمۀ
...: ...
من: ...
...: برو بهت ميگم؛
چند صباحیست که به دلیل درس خواندن, حس خوبی نسبت به کنکور دارم. دوست دارم زودتر برگزار شود. دوست دارم زودتر نتیجه بیاید. دوست دارم قبول شوم...
آیا میشود مرگ را نیز دوست داشت؟
دوست داشتم دوباره مايكل و استيو و رابي و پل برميگشتند. دوست داشتم در صدر نبوديم اما آنها بودند. دوست داشتم باز هم عادل شلوار لي بپوشد و روي ميز لم بدهد و بگويد از فلاني بيشتر خواهيم شنيد. دوست داشتم دوباره جلوي دانشكدهي دامپزشكي تراكت پخش ميكردم و با پولش مَچ ميخريدم. دوست داشتم ساعت دوي صبح به قائم تلفن بزنم و بگويم دماغِ سوخته! دوست داشتم... اما حيف... حيف كه شور و حال كودكي برنگردد دريغا/ قيل و قال كودكي برنگردد دريغا
پينوشت: الان نيمهي اول تمام شد. ما يك/هيچ جلو هستيم اما ديگر آن حال و هوا نيست...
1. هرگز کاری را که میتوانی پسفردا انجام دهی, به فردا میافکن.
2. آبگرمکن جان, تو را به خدا خودت خوب شو؛ سرد است.
سعدی خوب بوده است. حافظ خوب بوده است. مولانا و فردوسی خوب بودهاند. کورش خوب بوده است. اسکندر اما نه. روحالله خوب بوده است. جیمی اما نه. خیلیها خوب بودهاند و خیلیها نه. اینها را تاریخ به ما گفته است. خیلی کلی و خیلی سیاه و سفید. به جزییات اشارهای نشده. همیشه جای جزییات خالیست. شاید هم کسی حوصلهی پرداختن به آنها را نداشته. تاریخ میگوید الگو بگیر یا نگیر. نمیگوید این آدم این کارهایش خوب و اینها بد بودهاند. نمیگوید این جزییات را ببین و خود برگزین که از کدامها خوشت میآید. باید به حرف تاریخ احترام بگذاری. اما من به تاریخ اعتماد ندارم. بهتر بگویم, از تاریخ بدم میآید. حس میکنم دروغ میگوید. حس میکنم با بیطرفی نگاشته نشده است. تاریخ از زبان آدمهای مختلف, متفاوت بیان شده است. در واقع تاریخی وجود ندارد. همهچیز گزارش ماوقع از زبان یک شخص خاص است. او جریان را اینطور دیده, یا چه فرقی میکند, گروهی از آدمهای مثل او جریان را اینطور دیدهاند. دیگران جور دیگری دیدهاند. گفتهاند تاریخ را قدرتمندان عالم نوشتهاند؛ و من از این بدم میآید. نمیتوانم بهش اعتماد کنم. اما... چه کنم که دین از مجرای تاریخ به دستم رسیده. تاریخی که به دلیل نوع نگارش بدون نقطهش, گاه اعداد چند جور میتوانند باشند. کاش دین از طریق یک انسان به دستم رسیده بود. یک انسان پر جزییات که میتوانستم ببینمش و واکنشهایش به روزمرگیهای زندگی را رصد کنم. این انسان هست. منتها من نمیبینمش. گفتهاند اگر میخواهید ببینیدش, باید به همین تاریخ اعتماد کنید تا بعداً او بیاید و بگوید درستش چه بوده است.
در این شب سیاهم, گم گشت راه مقصود/ازگوشهای برون آ [دیگه] ای کوکب هدایت
مشغول انجام پروژهای بودیم, هنگام نهایی کردن گزارش پایانی؛ که ناظر پروژه گفت میخواهم گزارشات با آدم حرف بزند. گفت میخواهم حس و مزه (!) داشته باشد و بتوانی مفاهیم غامض را با زبانی شیوا و روان به خواننده برسانی. گفت مثل "هـــــــمشهری جوان"! رفتم و همشهری جوان خریدم...
الان چند سال از آن ماجرا میگذرد و احتمالاً روی گزارش ما در قفسهی پشت سر مدیر آن سازمان حسابی خاک نشسته است (!) اما همشهری جوان خریدن هنوز ادامه دارد. رابطهی دوستی که به سبب اتفاقی بیربط شکل گرفت و حالا این دوست از ما خوانندگان خواسته است که در تحلیلاش یادداشتی بنویسیم. سلّمنا.
* * *
"یادداشت تحلیل دربارهی کلیت مجله"؟؟ آخر این چه موضوعیست؟! خب؛ کلیت مجله خوب است. کلیت مجله بهتر شده و بهتر نیز میشود. اما این "کلیت" چیست؟ آیا منظورتان صفحات مجله است (بهصورت کلی) یا آدمهای مجله (باز هم بهصورت کلی)؟ اصلاً ولاش کن. کلیت مجله خوب است؛ این هم تحلیلاش:
-
مجله وقت خوبی شروع بهکار کرد؛ واقعاً مجلهی جــوانپسندِ پرمحتوا روی دکهی روزنامهفروشیها نبود. سروش که تعطیل شده بود و چهلچراغ هم معلوم نبود چه کار میکند.
-
آدمهای جالبی در مجله کنار هم قرار گرفته بودند؛ جالب یعنی جالب! ترکیبی از موقعیتسنجی, شیوایی قلم, افکار بعضاً متناقض, تا حدودی افسرده و تا حدودی سرخوش. این مخزن نیروی انسانی مجله, در پیش روی آن در قلب خوانندگان نقش مهمی داشته است, بهطوریکه واقعاً بسیاری از خوانندگان با اعضای تحریریهی همشهری جوان دوستیهای قلبی برقرار کردهاند و دیگر نه نوشتهها که خود نویسنده را دوست دارند.
-
روزنامهنگار نبودن قلمبهدستان تحریریهی مجله؛ امروز در دنیای خلاقیت مـــــیگویند که بیشترین خلاقیت در هر حوزه توسط آدمهای خارجی آن اتفاق میافتد. این نکته در همشهری جوان عیان است. پسزمینهی فنی بیشتر اعضای تحریریه قدرت تحلیل آنها و نیز مقید نبودن آنها به چارچوبهای بعضاً خشک رشتههای ارتباطات و روزنامهنگاری, قدرت خلاقنویسیشان را افزایش میدهد.
-
سوژهیابی و چالاکی مجله؛ همشهری جوان در پرداختن به بسیاری از موضوعات اجتماعی و فرهنگی اول بوده است و این امر (پیشدستی کردن در طرح موضوعات), مجله را به شیر داستان معروف سعدی تبدیل کرده است و بقیهی رسانهها بعضاً تنها زحمت کپی/پِیست کردن مطالب همشهری جوان را میکشند. برو شیر درّنده باش ای دغَل/ مینداز خود را چو روباه شَل!
-
حرفهای بودن تیم هنری مجله؛ واقعاً نوع صفحهآرایی و جلد و شکلها و نقاشیهای همشهری جوان عالیست. گفتهاند یک عکس به از هزار کلمه آید پدید, پس بچههای هنری پرگوترینهای مجله هستند.
-
کنارهم قرار گرفتن آدمهای چند بعدی و در نتیجه همهبعدی شدن مجله؛ مجله به اندازهی کافی معقول و منطقی, اهل گیر دادن, اهل کوتاه نیامدن, اهل تغافل, اهل خطرپذیری, اهل دین, اهل سیاست, اهل سنت, اهل تجدد, اهل دانش, اهل هنر و ادبیات و موسیقی, اهل فلسفه, اهل رؤیاهای انسانی, اهل عشقهای جوانی و دیگر چیزهاست. همهی اینها اگر در یک جوان "منفرد" جمع شود, میتوان به او لقب جوان "قرن" را اعطا کرد.
-
فکرشده بودن ایدهی اولیهی راهاندازی همشهری جوان؛ فکر میکنم دو سه نفر اصلی مجله در ابتدا فسفر زیادی سوزاندهاند. طراحی این ساختار خوب و جذاب کار زیادی میطلبیده است و طبق اصل بقای انرژی, آن انرژی هنوز در مجله موجود است.
-
هوشمندی موقعیتی مجله برای مواجهه با چالشهای احتمالی؛ شاید عوض کردن سردبیر از این جمله باشد.
خب؛ همهی اینها به خود همشهری مربوط بود, اما نباید نقش خوانندگانِ جوان مجله فراموش شود. اگر آنها نبودند, "همشهری جوان", همشهریِ چه کسی بود؟
* * *
برای خواننده: هیچوقت دوست نداشتم برای همشهری جوان چنین چیزی بنویسم! بهجای آن میخواستم بگویم اول همشهری جوان برایام یک پنجره بود. پنجرهای که "از طریق" آن مناظر را میدیدم. بعد کمکم خود پنجره توجهام را جلب کرد و منظره کــمرنگ شد. بعد حس کردم پنجرهای است که "با" آن مناظر را میبینم. به این معنی که هر هفته با چندتا از دوستان نادیده مینشینم و نظرشان را میخوانم و دوست دارم که نظرشان را بخوانم.
درست نیست به کودکی خردسال بگوییم درس بخواند, که اگر بخواند چهها که نمیتواند بکند. درست نیست به او بگوییم اگر خوب درس بخواند میتواند در دانشگاهی خوب قبول شود و مدارج علمی را بپیماید و آیندهی روشن شغلیاش را تضمین کند و به سپهر علم و دانش و البته معیشتی نیکو دست یابد. همچنین میتواند با دختر/پسری شایسته ازدواج کند و زندگیِ خوب و نسلی پاک و صالح داشته باشد. نمیتوانیم به او بگوییم امکان تحصیل در خارج در گرو خوب درس خواندن در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه است. نمیتوان گفت مقاله دادن, کنفرانس رفتن و همهی چیزهای خوب به این وابسته است که تو اکنون خوب درس بخوانی. نمیتوان گفت. آخر او که این چیزها را نمیفهمد. آخر او که اصلاً (فعلاً) دغدغهی اینها را ندارد. او فقط یک آبنبات چوبی میخواهد. او فقط دوچرخه میخواهد. الان میخواهد. باشد! بعداً که بزرگ شد اینها را "شاید" فهمید اما الان نه. الان جور دیگری باید باشد. جور دیگری...
آخر چرا این حدیث را نقل فرمودید؟ امام عزیز و بزرگوار. چرا؟ چرا این را طوری گفتید که لذت همین آبنبات چوبی را هم نداشته باشم؟ میدانم که مرا بزرگ و قوی میخواهی ولی من...من هنوز نمیتوانم خدا را برای ذات اقدساش عبادت کنم. این را نمیفهمم هنوز. از وقتی گفتید ترس از دوزخ و طمع بهشت, همیشه از خودم بدم میآید. امام, چه کار کنم؟
گرچه عرب زد چو حرامی به ما / داد یکی دین گرامی به ما
گرچه ز جور خلفا سوختیم / ز "آل علی" معرفت آموختیم

