تبليغاتX
"شیپورچی"

1)

...: بعدي؛

من: سـ...سـ...سلام؛

...: سلامُ زهرِمار؛

من: باور كنيد تقصير ما نبود؛

...: ساكت شو! پس اين گندها رو من زدم؟

من: آقا معذرت...

...: دِ الان ديگه؟ بعد از اين همه وقت؟

من: ...

...: جهنم؛

 

2)

...: بعدي؛

من: سلام. خوبيد؟

...: اِ چطوري ميثم؟

من: خوبم، خيلي ممنون. شما خوب هستيد؟

...: من هم بد نيستم. البته خوب هم نيستم. خيلي پرونده داشتيم امروز. تا اين­جا كه اوضاع خوب نبوده. البته تا آخر وقت هنوز خيلي مونده، شايد به موارد به­تري خورديم.

من: اميدوارم. بگذريم! لطف مي­كنيد پرونده­ي من رو هم يك نگاهي بياندازيد؛

...: اي بابا ميثم!

من: نه؛ جان شما مي­خوام امضاتون رو به بچه­ها نشون بدم.

...: بهشت؛

 

من: راستي ما با اين جاودانگي چه كار كينمۀ

...: ...

من: ...

...: برو به­ت مي­گم؛

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت11:37توسط شیپورچی |
سوال

چند صباحی­ست که به دلیل درس خواندن, حس خوبی نسبت به کنکور دارم. دوست دارم زودتر برگزار شود. دوست دارم زودتر نتیجه بیاید. دوست دارم قبول شوم...

 

آیا می­شود مرگ را نیز دوست داشت؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت16:31توسط شیپورچی |
روزگار کودکی

دوست داشتم دوباره مايكل و استيو و رابي و پل برمي­گشتند. دوست داشتم در صدر نبوديم اما آن­ها بودند. دوست داشتم باز هم عادل شلوار لي بپوشد و روي ميز لم بدهد و بگويد از فلاني بيش­تر خواهيم شنيد. دوست داشتم دوباره جلوي دانش­كده­ي دام­پزشكي تراكت پخش مي­كردم و با پول­ش مَچ مي­خريدم. دوست داشتم ساعت دوي صبح به قائم تلفن بزنم و بگويم دماغِ سوخته! دوست داشتم... اما حيف... حيف كه شور و حال كودكي برنگردد دريغا/ قيل و قال كودكي برنگردد دريغا

پي­نوشت: الان نيمه­ي اول تمام شد. ما يك/هيچ جلو هستيم اما ديگر آن حال و هوا نيست...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت17:5توسط شیپورچی |

1. هرگز کاری را که می­توانی پس­فردا انجام دهی, به فردا میافکن.

2. آب­گرمکن جان, تو را به خدا خودت خوب شو؛ سرد است.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت18:7توسط شیپورچی |
تاریخ

سعدی خوب بوده است. حافظ خوب بوده است. مولانا و فردوسی خوب بوده­اند. کورش خوب بوده است. اسکندر اما نه. روح­الله خوب بوده است. جیمی اما نه. خیلی­ها خوب بوده­اند و خیلی­ها نه. این­ها را تاریخ به ما گفته است. خیلی کلی و خیلی سیاه و سفید. به جزییات اشاره­ای نشده. همیشه جای جزییات خالی­ست. شاید هم کسی حوصله­ی پرداختن به آن­ها را نداشته. تاریخ می­گوید الگو بگیر یا نگیر. نمی­گوید این آدم این کارهایش خوب و این­ها بد بوده­اند. نمی­گوید این جزییات را ببین و خود برگزین که از کدام­ها خوش­ت می­آید. باید به حرف تاریخ احترام بگذاری. اما من به تاریخ اعتماد ندارم. به­تر بگویم, از تاریخ بدم می­آید. حس می­کنم دروغ می­گوید. حس می­کنم با بی­طرفی نگاشته نشده است. تاریخ از زبان آدم­های مختلف, متفاوت بیان شده است. در واقع تاریخی وجود ندارد. همه­چیز گزارش ماوقع از زبان یک شخص خاص است. او جریان را این­طور دیده, یا چه فرقی می­کند, گروهی از آدم­های مثل او جریان را این­طور دیده­اند. دیگران جور دیگری دیده­اند. گفته­اند تاریخ را قدرت­مندان عالم نوشته­اند؛ و من از این بدم می­آید. نمی­توانم به­ش اعتماد کنم. اما... چه کنم که دین از مجرای تاریخ به دستم رسیده. تاریخی که به دلیل نوع نگارش بدون نقطه­ش, گاه اعداد چند جور می­توانند باشند. کاش دین از طریق یک انسان به دستم رسیده بود. یک انسان پر جزییات که می­توانستم ببینم­ش و واکنش­هایش به روزمرگی­های زندگی را رصد کنم. این انسان هست. منتها من نمی­بینم­ش. گفته­اند اگر می­خواهید ببینیدش, باید به همین تاریخ اعتماد کنید تا بعداً او بیاید و بگوید درست­ش چه بوده است.

در این شب سیاهم, گم گشت راه مقصود/ازگوشه­ای برون آ [دیگه] ای کوکب هدایت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت17:2توسط شیپورچی |
اندر احوالات یک پنجره

مشغول انجام پروژه­ای بودیم, هنگام نهایی کردن گزارش پایانی؛ که ناظر پروژه گفت می­خواهم گزارش­ات با آدم حرف بزند. گفت می­خواهم حس و مزه (!) داشته باشد و بتوانی مفاهیم غامض را با زبانی شیوا و روان به خواننده برسانی. گفت مثل "هـــــــم­شهری جوان"! رفتم و هم­شهری جوان خریدم...

الان چند سال از آن ماجرا می­گذرد و احتمالاً روی گزارش ما در قفسه­ی پشت سر مدیر آن سازمان حسابی خاک نشسته است (!) اما هم­شهری جوان خریدن هنوز ادامه دارد. رابطه­ی دوستی که به سبب اتفاقی بی­ربط شکل گرفت و حالا این دوست از ما خوانندگان خواسته است که در تحلیل­اش یادداشتی بنویسیم. سلّمنا.

 *   *   *

 "یادداشت تحلیل درباره­ی کلیت مجله"؟؟ آخر این چه موضوعی­ست؟! خب؛ کلیت مجله خوب است. کلیت مجله به­تر شده و به­تر نیز می­شود. اما این "کلیت" چیست؟ آیا منظورتان صفحات مجله است (به­صورت کلی) یا آدم­های مجله (باز هم به­صورت کلی)؟ اصلاً ول­اش کن. کلیت مجله خوب است؛ این هم تحلیل­اش:

  1. مجله وقت خوبی شروع به­کار کرد؛ واقعاً مجله­ی جــوان­پسندِ پرمحتوا روی دکه­ی روزنامه­فروشی­ها نبود. سروش که تعطیل شده بود و چهل­چراغ هم معلوم نبود چه کار می­کند.
  2. آدم­های جالبی در مجله کنار هم قرار گرفته بودند؛ جالب یعنی جالب! ترکیبی از موقعیت­سنجی, شیوایی قلم, افکار بعضاً متناقض, تا حدودی افسرده و تا حدودی سرخوش. این مخزن نیروی انسانی مجله, در پیش روی آن در قلب خوانندگان نقش مهمی داشته است, به­طوری­که واقعاً بسیاری از خوانندگان با اعضای تحریریه­ی هم­شهری جوان دوستی­های قلبی برقرار کرده­اند و دیگر نه نوشته­ها که خود نویسنده را دوست دارند.
  3. روزنامه­نگار نبودن قلم­به­دستان تحریریه­ی مجله؛ امروز در دنیای خلاقیت مـــــی­گویند که بیش­ترین خلاقیت در هر حوزه توسط آدم­های خارجی آن اتفاق می­افتد. این نکته در هم­شهری جوان عیان است. پس­زمینه­ی فنی بیش­تر اعضای تحریریه قدرت تحلیل آن­ها و نیز مقید نبودن آن­ها به چارچوب­های بعضاً خشک رشته­های ارتباطات و روزنامه­نگاری, قدرت خلاق­نویسی­شان را افزایش می­دهد.
  4. سوژه­یابی و چالاکی مجله؛ هم­شهری جوان در پرداختن به بسیاری از موضوعات اجتماعی و فرهنگی اول بوده است و این امر (پیش­دستی کردن در طرح موضوعات), مجله را به شیر داستان معروف سعدی تبدیل کرده است و بقیه­ی رسانه­ها بعضاً تنها زحمت کپی/پِیست کردن مطالب هم­شهری جوان را می­کشند. برو شیر درّنده باش ای دغَل/ مینداز خود را چو روباه شَل!
  5. حرفه­ای بودن تیم هنری مجله؛ واقعاً نوع صفحه­آرایی و جلد و شکل­ها و نقاشی­های هم­شهری جوان عالی­ست. گفته­اند یک عکس به از هزار کلمه آید پدید, پس بچه­های هنری پرگوترین­های مجله هستند.
  6. کنارهم قرار گرفتن آدم­های چند بعدی و در نتیجه همه­بعدی شدن مجله؛ مجله به اندازه­ی کافی معقول و منطقی, اهل گیر دادن, اهل کوتاه نیامدن, اهل تغافل, اهل خطرپذیری, اهل دین, اهل سیاست, اهل سنت, اهل تجدد, اهل دانش, اهل هنر و ادبیات و موسیقی, اهل فلسفه, اهل رؤیاهای انسانی, اهل عشق­های جوانی و دیگر چیزهاست. همه­ی این­ها اگر در یک جوان "منفرد" جمع شود, می­توان به او لقب جوان "قرن" را اعطا کرد.
  7. فکرشده بودن ایده­ی اولیه­ی راه­اندازی هم­شهری جوان؛ فکر می­کنم دو سه نفر اصلی مجله در ابتدا فسفر زیادی سوزانده­اند. طراحی این ساختار خوب و جذاب کار زیادی می­طلبیده است و طبق اصل بقای انرژی, آن انرژی هنوز در مجله موجود است.
  8. هوش­مندی موقعیتی مجله برای مواجهه با چالش­های احتمالی؛ شاید عوض کردن سردبیر از این جمله باشد.

خب؛ همه­ی این­ها به خود هم­شهری مربوط بود, اما نباید نقش خوانندگانِ جوان مجله فراموش شود. اگر آن­ها نبودند, "هم­شهری جوان", هم­شهریِ چه کسی بود؟

 *   *   *

 برای خواننده: هیچ­وقت دوست نداشتم برای هم­شهری جوان چنین چیزی بنویسم! به­جای آن می­خواستم بگویم اول هم­شهری جوان برای­ام یک پنجره بود. پنجره­ای که "از طریق" آن مناظر را می­دیدم. بعد کم­کم خود پنجره توجه­ام را جلب کرد و منظره کــم­رنگ شد. بعد حس کردم پنجره­ای است که "با" آن مناظر را می­بینم. به این معنی که هر هفته با چندتا از دوستان نادیده می­نشینم و نظرشان را می­خوانم و دوست دارم که نظرشان را بخوانم.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت18:52توسط شیپورچی |
آب نبات چوبی

درست نیست به کودکی خردسال بگوییم درس بخواند, که اگر بخواند چه­ها که نمی­تواند بکند. درست نیست به او بگوییم اگر خوب درس بخواند می­تواند در دانش­گاهی خوب قبول شود و مدارج علمی را بپیماید و آینده­ی روشن شغلی­اش را تضمین کند و به سپهر علم و دانش و البته معیشتی نیکو دست یابد. هم­چنین می­تواند با دختر/پسری شایسته ازدواج کند و زندگیِ خوب و نسلی پاک و صالح داشته باشد. نمی­توانیم به او بگوییم امکان تحصیل در خارج در گرو خوب درس خواندن در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانش­گاه است. نمی­توان گفت مقاله دادن, کنفرانس رفتن و همه­ی چیزهای خوب به این وابسته است که تو اکنون خوب درس بخوانی. نمی­توان گفت. آخر او که این چیزها را نمی­فهمد. آخر او که اصلاً (فعلاً) دغدغه­ی این­ها را ندارد. او فقط یک آب­نبات چوبی می­خواهد. او فقط دوچرخه می­خواهد. الان می­خواهد. باشد! بعداً که بزرگ شد این­ها را "شاید" فهمید اما الان نه. الان جور دیگری باید باشد. جور دیگری...

آخر چرا این حدیث را نقل فرمودید؟ امام عزیز و بزرگوار. چرا؟ چرا این را طوری گفتید که لذت همین آب­نبات چوبی را هم نداشته باشم؟ می­دانم که مرا بزرگ و قوی می­خواهی ولی من...من هنوز نمی­توانم خدا را برای ذات اقدس­اش عبادت کنم. این را نمی­فهمم هنوز. از وقتی گفتید ترس از دوزخ و طمع بهشت, همیشه از خودم بدم می­آید. امام, چه کار کنم؟

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت10:7توسط شیپورچی |
آل علی

گرچه عرب زد چو حرامی به ما / داد یکی دین گرامی به ما

گرچه ز جور خلفا سوختیم / ز "آل علی" معرفت آموختیم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت17:8توسط شیپورچی |