یک عمر با هم بودیم. حدود 15 سال. از دورهی راهنمایی. از شروع هیأت. اوایلش صمیمی نبودیم. دو سال بعد که به مدرسهی ما آمد, شدیم. کتابخانهی مدرسه را درست کردیم. فوتبال بازی کردیم. شر بازی درآوردیم. حاج آقا رو اذیت کردیم. درس خوندیم. و ... زندگی کردیم. بعد امتحان دادیم. اون قبول شد. من نشدم. جدا شدیم یک کم. اما کمکم میکرد. تا اونجایی که میتونست. باز هم زندگی میکردیم. بعد دانشگاه قبول شد. چند ماه اول کار فقط "کماندوز" بود و فیلم. کار کردیم. باقالی خوردیم. فوتبال بازی کردیم. و باز هم زندگی کردیم. بعد یک کم "دِپ" زد. نزدیک بودیم ولی داشتیم دور میشدیم. تلاش کردیم. صمیمت رو نگه داشتیم. برای هم "وقت" گذاشتیم و این تنها چیزیه که غیر قابل بازگشته و صمیمت رو ایجاد و حفظ میکنه. بعد دیگه دوست نبودیم. "برادر" بودیم. درد یکی درد دیگری بود. و خوشحالیها....بقیهاش دیگه مهم نیست.....امروز رفت. که یه زندگیه جدید رو بسازه. یه زندگیه جدید با آدمای جدید. جای جدید...و شاید فقط خاطرههای خوب و بد گذشته برامون بمونه.....امروز منم میخواستم گریه کنم. ولی مثل خودت جلوی خودم رو گرفتم تا بعداً سر فرصت خودم رو خالی کنم...دلم برات تنگ میشه رفیق...خیلی تنگ...امیدوارم این "شش سال" زود تموم شه و از اون مهمتر به چیزهایی که براشون "هجرت" کردی برسی....
پینوشت: تاریخ اسلام از تولد شروع نشد بل از هجرت شروع شد...

