تبليغاتX
"شیپورچی"
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

یک عمر با هم بودیم. حدود 15 سال. از دوره­ی راهنمایی. از شروع هیأت. اوایلش صمیمی نبودیم. دو سال بعد که به مدرسه­ی ما آمد, شدیم. کتاب­خانه­ی مدرسه را درست کردیم. فوتبال بازی کردیم. شر بازی درآوردیم. حاج آقا رو اذیت کردیم. درس خوندیم. و ... زندگی کردیم. بعد امتحان دادیم. اون قبول شد. من نشدم. جدا شدیم یک کم. اما کمکم می­کرد. تا اونجایی که می­تونست. باز هم زندگی می­کردیم. بعد دانش­گاه قبول شد. چند ماه اول کار فقط "کماندوز" بود و فیلم. کار کردیم. باقالی خوردیم. فوتبال بازی کردیم. و باز هم زندگی کردیم. بعد یک کم "دِپ" زد. نزدیک بودیم ولی داشتیم دور می­شدیم. تلاش کردیم. صمیمت رو نگه داشتیم. برای هم "وقت" گذاشتیم و این تنها چیزیه که غیر قابل بازگشته و صمیمت رو ایجاد و حفظ می­کنه. بعد دیگه دوست نبودیم. "برادر" بودیم. درد یکی درد دیگری بود. و خوشحالی­ها....بقیه­اش دیگه مهم نیست.....امروز رفت. که یه زندگیه جدید رو بسازه. یه زندگیه جدید با آدمای جدید. جای جدید...و شاید فقط خاطره­های خوب و بد گذشته برامون بمونه.....امروز منم می­خواستم گریه کنم. ولی مثل خودت جلوی خودم رو گرفتم تا بعداً سر فرصت خودم رو خالی کنم...دلم برات تنگ می­شه رفیق...خیلی تنگ...امیدوارم این "شش سال" زود تموم شه و از اون مهم­تر به چیزهایی که براشون "هجرت" کردی برسی....

پی­نوشت: تاریخ اسلام از تولد شروع نشد بل از هجرت شروع شد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت9:45توسط شیپورچی |