تبليغاتX
"شیپورچی"
بانچ آف جیبریش!

دارم به خیلی چیزها فکر می­کنم. یک عالمه موضوع برای فکر کردن که باید و باید برای­شان جوابی پیدا کنم ذهنم را به خود مشغول کرده ولی فرصت نمی­کنم روی هیچ­کدام­شان تمرکز کنم و قضیه را جمع و حل و فصل کنم. بعضی وقت­ها موضوعات از ذهنم می­پرند. بعضی وقت­ها ذهنم مثل "پُشته" (stack) عمل می­کند و وقتی پر می­شود, داده­های قبلی را خودکار پاک می­کند. نمی­دانم, شاید هم موضوعات الکی و بی­خودی باشند و اصلاً نباید به­شان فکر کرد. ولی....

 

بی­ربط:

  • چرا ما ها نمی­توانیم صبر کنیم تا یکی حرفش را کامل بزند, بعد ما جوابش را "توی دهنش" بزنیم!!! (دلم برای مستندسازهای پروژه می­سوزد)
  • چرا حس می­کنم که بحث جنس "پیراهن" این­قدر در اسلام (برای آقایان) پر رنگ است. حس می­کنم کمی "حشره" (bug) دارد.
  • چرا من دانش­گاه نمی­روم.
  • چرا چند وقت است هر روز "جــــــــیگر" و "شوکولات(!)" می­خورم.
  • چرا ما وقتی چیزی را بلد نیستیم, مثل "بچه­ی آدم" نمی­گوییم که بلد نیستیم و می­خواهیم به زاقارت­ترین راه بگوییم که بلدیم.
  • چرا 6 ماه است می­خواهم به لیشام تلفن بزنم ولی "جور" نمی­شود.
  • چرا برای خودم یک هدف یک­ساله­ی "مسخره" در نظر گرفتم و با خودم کَل انداختم که حتماً و تحت هر شرایطی به­اش برسم.
  • چرا دارم روی بحث "شادی کردن" فسفر می­سوزانم.
  • چرا از وضع و اوضاع(!) موجود خودم و دور و برم به حالت "تحمل" می­افتم.

گیر کار در کجاست؟؟؟؟؟

 

پی­نوشت (1):

مولوی: رو سر بنه به بالین, تنها مرا رها کن

معلم فارسی (معنی مصرع فوق): بچه­ها این همون "بخواب بابا لحاف یخ... خودتونه! تنها فرقی که کرده, این الفاظ آن وقت­ها بالای 18 سال بوده و اکنون زیر 18 سال...

پی­نوشت (2):

در کل و برای چندمین بار, واقعاً: "تُف به این زندگی که آخرش می­میری......"

پی­نوشت (3):

کُردی همان فارسی است, فقط زیاد تغییر کرده است!

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت17:43توسط شیپورچی |