بانچ آف جیبریش!
بیربط:
- چرا ما ها نمیتوانیم صبر کنیم تا یکی حرفش را کامل بزند, بعد ما جوابش را "توی دهنش" بزنیم!!! (دلم برای مستندسازهای پروژه میسوزد)
- چرا حس میکنم که بحث جنس "پیراهن" اینقدر در اسلام (برای آقایان) پر رنگ است. حس میکنم کمی "حشره" (bug) دارد.
- چرا من دانشگاه نمیروم.
- چرا چند وقت است هر روز "جــــــــیگر" و "شوکولات(!)" میخورم.
- چرا ما وقتی چیزی را بلد نیستیم, مثل "بچهی آدم" نمیگوییم که بلد نیستیم و میخواهیم به زاقارتترین راه بگوییم که بلدیم.
- چرا 6 ماه است میخواهم به لیشام تلفن بزنم ولی "جور" نمیشود.
- چرا برای خودم یک هدف یکسالهی "مسخره" در نظر گرفتم و با خودم کَل انداختم که حتماً و تحت هر شرایطی بهاش برسم.
- چرا دارم روی بحث "شادی کردن" فسفر میسوزانم.
- چرا از وضع و اوضاع(!) موجود خودم و دور و برم به حالت "تحمل" میافتم.
گیر کار در کجاست؟؟؟؟؟
پینوشت (1):
مولوی: رو سر بنه به بالین, تنها مرا رها کن
معلم فارسی (معنی مصرع فوق): بچهها این همون "بخواب بابا لحاف یخ... خودتونه! تنها فرقی که کرده, این الفاظ آن وقتها بالای 18 سال بوده و اکنون زیر 18 سال...
پینوشت (2):
در کل و برای چندمین بار, واقعاً: "تُف به این زندگی که آخرش میمیری......"
پینوشت (3):
کُردی همان فارسی است, فقط زیاد تغییر کرده است!
+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت17:43توسط شیپورچی |
