تبليغاتX
"شیپورچی"
کلمه/سکوت/کویر!

وقتی بخواهیم احساس­مان را با کسی در میان بگذاریم, از "کلمات" کمک می­گیریم. سعی می­کنیم به­ترین کلمات را شکار کنیم و آن­ها را در قالب جملات خوب­ساخته­شده (well-structured) به طرف تحویل دهیم تا او کاملاً احساس ما را حس کند. زرنگ­ترها به­جای این­که خودشان این جملات را بسازند, به دامن ادبیات پناه می­برند و از دست­پخت کاربلدترها استفاده می­کنند. با این کار, هم نکته­سنجی, حافظه و هوش خود را به رخ بقیه می­کشند و هم احساس­شان را بیان می­کنند. اما بعضی وقت­ها کلمات و جملات (چه خودمان بسازیم­شان و چه دیگر بسازندشان) جواب نمی­دهند. انگار کن که زورشان نمی­رسد. یا وقتی احساس را روی دوش خود گرفته­اند, خرد می­شوند یا آن­قدر تلوتلو می­خورند که از مسیر اصلی منحرف می­شوند. در این مواقع باید چه کار کرد؟ چه چیز دیگری می­تواند وجود داشته باشد که تاب تحمل حمل بعضی از احساس­های ثقیل را داشته باشد؟ نه تنها خرد نشود که مقتدرانه بایستد و بار خود را دقیقاً به محل مورد نظر برساند . . . به نظر من, آن چیز "سکوت" است. این "سکوت" است که می­تواند از پس این­جور احساس­­ها برآید؛ که مقتدرانه و با شکوه بایستد و حتا خودش به­تنهایی از آن احساس هم جلوتر رود. اما یک سؤال دیگر: بعضی از احساس­ها هستند که حتا کمر "سکوت" هم زیر بار انتقال­شان می­شکند. حتا "سکوت" هم با آن هیبت عظیم­ش جلوشان کم می­آورد و سر تعظیم فرود می­آورد. این­جا باید چه کار کرد؟ راه­حل این­یکی چیست؟ . . . جدیداً نه تنها به راه­حل آخری (که خیلی خودبه­خودی اتفاق می­افتد) رسیده­ام, بلکه بارها و بارها هم ازش استفاده کرده­ام. راه­حل­ش چیزیست که خدا به­صورت طبیعی به همه­ی ما داده و ما هم در موقعیت­های مختلف از آن استفاده می­کنیم . . . "اشک" . . . بله! همین قطره­ی شوری که ممکن است سر هر چیزی از چشم­مان (از خود وجودمان) سرازیر شود. ما در غم­هایمان "اشک" می­ریزیم. در شادی­هایمان "اشک" می­ریزیم. از ترس "اشک" می­ریزیم. از درد "اشک" می­ریزیم. از درماندگی "اشک" می­ریزیم (مثال­ش اِستِیتِ ارّه است!). ما برای خیلی "چیزها" اشک می­ریزیم اما صحبت من برای مواقعی است که اشک برای "یک چیز" نیست بلکه برای "یک شخص" است. این "اشک" با همه­ی "اشک"های بالا تفاوت دارد. نمی­خواهم بگویم مقدس­تر است (که به نظرم واقعاً هست), می­خواهم بگویم یک فرقی دارد. یک فرق بزرگ. خیلی بزرگ.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت14:46توسط شیپورچی |
غیر از خدا هیچکس نبود؟؟

به ما گفتند: باید تماماً به "او" فکر کنید. باید هر کاری بکنید تا "او" خشنود باشد. باید "او" را همه­جا حاضر بدانید. باید همه­ی حرف­های "او" را گوش کنید. باید همه­ی اعمال­تان برای نزدیکی به "او" باشد. باید روز و شب یاد "او" را در دل زنده نگه دارید. باید یاد "او" آرامش­بخش دل­هایتان باشد. باید "او" را آن­قدر دوست داشته باشید که سختی­ها راه, برای­تان شیرین باشد. باید عاشق "او" باشید. باید . . . او . . . "خدا"ی­تان باشد.

 

و من: تماماً به "او" فکر کرده­ام. هر کاری کرده­ام تا "او" خشنود باشد. "او" را همه­جا حاضر دانسته­ام. همه­ی حرف­های "او" را گوش داده­ام. همه­ی اعمالم برای نزدیکی به "او" شده است. روز و شب (حتا در خواب) یاد "او" را در دل زنده نگه داشته­ام. یاد "او" آرمش­بخش دلم شده است. آن­قدر "او" را دوست دارم که سختی­های راه برایم شیرین شده است. عاشق "او" شده­ام. اما . . . او . . . [که] "خدا"یم نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت12:44توسط شیپورچی |
حس های کوچک/لذت های ناب

دو تا اتفاق ساده که خیلی­خیلی ساده­اند (!!) چند روز است که توجه­ام را شدیداً به خود جلب کرده­اند. از این جور اتفاق­ها, خیلی برای­مان تکرار می­شوند ولی شاید تا به حال توجهی به­شان نکرده باشیم. اما به یک­باره مواقعی که آدم از هر طرف تحت فشار (!) است و به مطلوبات­ش نمی­رسد, همین اتفاق­های ساده, می­توانند حس­های شیرین خیلی­خیلی کوچک و لذت­های نابی را برای­ش به­همراه داشته باشند.

جدیداً یکی از کارهایی که می­کنم, این است که هر کجا باشم, سعی می­کنم موبایلم را نزدیک یک وسیله­ی برقی روشن بگذارم. چرا؟ حدوداً سی ثانیه قبل از زنگ خوردن گوشی, پارازیت­هایی که روی این وسایل برقی می­افتد, به آدم می­گوید که الان یک موبایل این­جا زنگ "خواهد" خورد! نمی­توانم خوب توضیح بدهم که چه کیفی دارد این سی ثانیه. ما آدم­ها همیشه دوست داشته­ایم از آینده خبردار شویم و این سی ثانیه جایی از وجودمان را قلقلک می­دهد. حداقل برای من که همین­طور است. خلاصه حس باحالی "می­باشد".

اما مورد بعدی, چیزی است که جدیداً دارم ازش استفاده می­کنم و آن "دیلیوری ریپورت" اس­ام­اس است. به محض این­که "دیلیوری ریپورت" می­آید, من برای چند ثانیه باز هم همان حس شیرین و ناب را می­چشم. خیالم راحت می­شود که یکی حرفم را شنید! و من حال می­کنم. خلاصه حس باحالی "می­باشد".

 

پی­نوشت: پست قبلی هم همین بود؛ من یک "دیلیوری ریپورت" دریافت کردم؛ و حال کردم.

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت18:59توسط شیپورچی |
اسماعیل/اسماعیل

احسان رضایی عزیز گفت:

من چاقو به چاقو ساییدم, گردن پسر را جابجا کردم, دعا خواندم, گریه کردم, معطل کردم, تا می­توانستم معطل کردم. اما هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی. و من پسرم را کشتم.

می­خواستم به­اش بگویم: "احسان ابراهیم منتظر قوچ نبود و فقط باید کارش را می­کرد" که دیدم این را بقیه برایش نوشته بودند.

 

من گفتم:

من الان نشانه می­خواهم. الان جواب می­خواهم. نمی­توانم صبر کنم و "باید" الان به­ام نشان بدهی. من الان درمانده­ام و می­دانم که نشان دادنش دست تو است ولی تو را به "خودت" الان به­ام نشانش بده. منم معطل کردم احسان. منم گریه کردم. منم دعا خواندم. تا دیشب سر سفره­ی افطار نشانم داد. آن­هم مستقیم. آن­هم کاملاً صریح. من دیشب قوچ را دیدم. بغلش کردم. گریستم و پسرم را نکشتم. احسان حرفم را پس می­گیرم. حتا اگر منتظر قوچ باشی و اگر او بخواهد, قوچ را نشانت می­دهد.

 

پی­نوشت: نزدیک­ترها می­دانند که این دو ماه, من بدترین دوران کل زندگی­ام را سپری می­کردم اما دیشب, به­ترین شب کل زندگی­ام بود. دیشب شب قدر بود.

+نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت16:43توسط شیپورچی |