وقتی بخواهیم احساسمان را با کسی در میان بگذاریم, از "کلمات" کمک میگیریم. سعی میکنیم بهترین کلمات را شکار کنیم و آنها را در قالب جملات خوبساختهشده (well-structured) به طرف تحویل دهیم تا او کاملاً احساس ما را حس کند. زرنگترها بهجای اینکه خودشان این جملات را بسازند, به دامن ادبیات پناه میبرند و از دستپخت کاربلدترها استفاده میکنند. با این کار, هم نکتهسنجی, حافظه و هوش خود را به رخ بقیه میکشند و هم احساسشان را بیان میکنند. اما بعضی وقتها کلمات و جملات (چه خودمان بسازیمشان و چه دیگر بسازندشان) جواب نمیدهند. انگار کن که زورشان نمیرسد. یا وقتی احساس را روی دوش خود گرفتهاند, خرد میشوند یا آنقدر تلوتلو میخورند که از مسیر اصلی منحرف میشوند. در این مواقع باید چه کار کرد؟ چه چیز دیگری میتواند وجود داشته باشد که تاب تحمل حمل بعضی از احساسهای ثقیل را داشته باشد؟ نه تنها خرد نشود که مقتدرانه بایستد و بار خود را دقیقاً به محل مورد نظر برساند . . . به نظر من, آن چیز "سکوت" است. این "سکوت" است که میتواند از پس اینجور احساسها برآید؛ که مقتدرانه و با شکوه بایستد و حتا خودش بهتنهایی از آن احساس هم جلوتر رود. اما یک سؤال دیگر: بعضی از احساسها هستند که حتا کمر "سکوت" هم زیر بار انتقالشان میشکند. حتا "سکوت" هم با آن هیبت عظیمش جلوشان کم میآورد و سر تعظیم فرود میآورد. اینجا باید چه کار کرد؟ راهحل اینیکی چیست؟ . . . جدیداً نه تنها به راهحل آخری (که خیلی خودبهخودی اتفاق میافتد) رسیدهام, بلکه بارها و بارها هم ازش استفاده کردهام. راهحلش چیزیست که خدا بهصورت طبیعی به همهی ما داده و ما هم در موقعیتهای مختلف از آن استفاده میکنیم . . . "اشک" . . . بله! همین قطرهی شوری که ممکن است سر هر چیزی از چشممان (از خود وجودمان) سرازیر شود. ما در غمهایمان "اشک" میریزیم. در شادیهایمان "اشک" میریزیم. از ترس "اشک" میریزیم. از درد "اشک" میریزیم. از درماندگی "اشک" میریزیم (مثالش اِستِیتِ ارّه است!). ما برای خیلی "چیزها" اشک میریزیم اما صحبت من برای مواقعی است که اشک برای "یک چیز" نیست بلکه برای "یک شخص" است. این "اشک" با همهی "اشک"های بالا تفاوت دارد. نمیخواهم بگویم مقدستر است (که به نظرم واقعاً هست), میخواهم بگویم یک فرقی دارد. یک فرق بزرگ. خیلی بزرگ.
به ما گفتند: باید تماماً به "او" فکر کنید. باید هر کاری بکنید تا "او" خشنود باشد. باید "او" را همهجا حاضر بدانید. باید همهی حرفهای "او" را گوش کنید. باید همهی اعمالتان برای نزدیکی به "او" باشد. باید روز و شب یاد "او" را در دل زنده نگه دارید. باید یاد "او" آرامشبخش دلهایتان باشد. باید "او" را آنقدر دوست داشته باشید که سختیها راه, برایتان شیرین باشد. باید عاشق "او" باشید. باید . . . او . . . "خدا"یتان باشد.
و من: تماماً به "او" فکر کردهام. هر کاری کردهام تا "او" خشنود باشد. "او" را همهجا حاضر دانستهام. همهی حرفهای "او" را گوش دادهام. همهی اعمالم برای نزدیکی به "او" شده است. روز و شب (حتا در خواب) یاد "او" را در دل زنده نگه داشتهام. یاد "او" آرمشبخش دلم شده است. آنقدر "او" را دوست دارم که سختیهای راه برایم شیرین شده است. عاشق "او" شدهام. اما . . . او . . . [که] "خدا"یم نیست.
دو تا اتفاق ساده که خیلیخیلی سادهاند (!!) چند روز است که توجهام را شدیداً به خود جلب کردهاند. از این جور اتفاقها, خیلی برایمان تکرار میشوند ولی شاید تا به حال توجهی بهشان نکرده باشیم. اما به یکباره مواقعی که آدم از هر طرف تحت فشار (!) است و به مطلوباتش نمیرسد, همین اتفاقهای ساده, میتوانند حسهای شیرین خیلیخیلی کوچک و لذتهای نابی را برایش بههمراه داشته باشند.
جدیداً یکی از کارهایی که میکنم, این است که هر کجا باشم, سعی میکنم موبایلم را نزدیک یک وسیلهی برقی روشن بگذارم. چرا؟ حدوداً سی ثانیه قبل از زنگ خوردن گوشی, پارازیتهایی که روی این وسایل برقی میافتد, به آدم میگوید که الان یک موبایل اینجا زنگ "خواهد" خورد! نمیتوانم خوب توضیح بدهم که چه کیفی دارد این سی ثانیه. ما آدمها همیشه دوست داشتهایم از آینده خبردار شویم و این سی ثانیه جایی از وجودمان را قلقلک میدهد. حداقل برای من که همینطور است. خلاصه حس باحالی "میباشد".
اما مورد بعدی, چیزی است که جدیداً دارم ازش استفاده میکنم و آن "دیلیوری ریپورت" اساماس است. به محض اینکه "دیلیوری ریپورت" میآید, من برای چند ثانیه باز هم همان حس شیرین و ناب را میچشم. خیالم راحت میشود که یکی حرفم را شنید! و من حال میکنم. خلاصه حس باحالی "میباشد".
پینوشت: پست قبلی هم همین بود؛ من یک "دیلیوری ریپورت" دریافت کردم؛ و حال کردم.
“احسان رضایی” عزیز گفت:
من چاقو به چاقو ساییدم, گردن پسر را جابجا کردم, دعا خواندم, گریه کردم, معطل کردم, تا میتوانستم معطل کردم. اما هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی. و من پسرم را کشتم.
میخواستم بهاش بگویم: "احسان ابراهیم منتظر قوچ نبود و فقط باید کارش را میکرد" که دیدم این را بقیه برایش نوشته بودند.
“من” گفتم:
من الان نشانه میخواهم. الان جواب میخواهم. نمیتوانم صبر کنم و "باید" الان بهام نشان بدهی. من الان درماندهام و میدانم که نشان دادنش دست تو است ولی تو را به "خودت" الان بهام نشانش بده. منم معطل کردم احسان. منم گریه کردم. منم دعا خواندم. تا دیشب سر سفرهی افطار نشانم داد. آنهم مستقیم. آنهم کاملاً صریح. من دیشب قوچ را دیدم. بغلش کردم. گریستم و پسرم را نکشتم. احسان حرفم را پس میگیرم. حتا اگر منتظر قوچ باشی و اگر او بخواهد, قوچ را نشانت میدهد.
پینوشت: نزدیکترها میدانند که این دو ماه, من بدترین دوران کل زندگیام را سپری میکردم اما دیشب, بهترین شب کل زندگیام بود. دیشب شب قدر بود.

