تبليغاتX
"شیپورچی"
بار دیگر دانش­گاهی که دوست می­داشتیم

دیروز پس از تأخیری تقریباً طولانی, برای ثبت­نام ترم ایکس (ایکس بزرگ­تر است از 8) به دانش­گاه رفتیم. از آن­جا که بنزینی در باک ماشین­ها نبود, حدود ساعت 12 ظهر به دانش­گاه رسیدیم و پس از پرداخت شهریه ثابت, به­منظور ثبت واحدها به­صورت غیرمجاز سراغ یکی از متصدیان امر ثبت­نام را گرفتیم. ایشان تشریف نداشتند و ما مجبور شدیم به سوله­ی ورزشی دانش­گاه رفته و مثل بچه­ی آدم واحدها را ثبت کنیم. وقتی به سوله که مسافتی معادل سه (بلکه هم بیش­تر) زمین فوتبال با ساختمان اداری فاصله دارد, با تعجب زاید الوصفی دیدیم که ورودی­های جدید, خیلی مرتب دارند ثبت­نام می­کنند. این­که گفتیم مرتب, به این دلیل بود که دور تا دور سوله­ی ورزشی, میزهایی چیده شده بود و بالای هر کدام از میزها, پلاکاردی می­گفت که مثلاً این­جا "مرحله­ی سوم یعنی مشخص کردن وضعیت نظام­وظیفه" است و همین­طور همه­چیز مرتب و منظم داشت انجام می­شد. نه از صف­های طولانی خبری بود و نه از چهره­ی درهم­کشیده. همه ورودی جدیدها خوش­حال بودند و والدین­شان نیز هم. خیلی تعجب کرده بودیم. به واقع گرخیده بودیم. فکر می­کردیم اشتباه آمده­ایم. خراب­شده پیشرفت کرده بود. مرتب شده بود. منظم شده بود. پیش خودمان داشتیم می­گفتیم مثل آدمی که هیچ­چیز بارش نیست ولی کلاس الکی می­آید. داشتیم می­گفتیم که . . . (یک صدا از درون­مان: مردک! بس کن دیگه. . . نمی­تونی ببینی اوضاع درست شده . . . فقط بلدی منفی بافی کنی [...]! . . . با من بودی؟ مردک خودتی [...] ــه [...] شده. (دوستان مرا ببخشید, از نوشتن این حرف­ها معذورم) خوا[...] [...] و غیره!)

 

. . . دوستان من الان آدم شدم. من دیگر آدم منفی­نگری نیستم. من دیگر نیمه­ی پر باک را خواهم دید. من حقایق را آن­طور که هست می­گویم نه  آن­طور که خودم می­بینم. پس: دانش­گاه ما بسیار دانش­گاه خوبی است. اصلاً این ماها هستیم که بدیم. دانش­گاه ما سطح علمی فوق خفنی دارد. دانش­گاه ما تمام پول­های ما را صرف امور آموزشی و ارتقا سطح آن­ها می­کند. رییس دانش­گاه ما هر روز نان خشک و آب می­خورد و در کل سعی می­کند علی­وار زندگی کند تا رنج ما دانش­جویان عیب­جو را با تمام وجود درک کند. دانش­گاه ما آن­قدر خوب است که دو سال می­شود برای راحتی حال ما, ثبت­نام را اینترنتی کرده است. این کار را برای رفاه حال ما کرده و نه برای کلاس گذاشتن در جلسه­ی رؤسای دانش­گاه­های منطقه. ولی فقط با این کار بجای این­که از لحاظ فناوری پیشرفت کند, پسرفت کرده چراکه ما تا پیش از این از فناوری­های پیشرفته­تری نظیر حال دادن به اپراتور و ثبت واحدها استفاده می­کردیم. چه فناوری­ای از این پیشرفته­تر که مسؤول آموزش با موبایل به اپراتور بگوید اولاً 50 نفر را بکن 51 نفر و سپس 81240000 را ته لیست اضافه کن. ما همان فناوری­های قدیمی را دوست داشتیم. ما این فناوری­های جدید را دوست نداریم. در کل, دانش­گاه ما خوب شده است و آدم باید خوبی­ها را بگوید. آدم باید "فقط" خوبی­ها را بگوید.

 

در آینده (یعنی بعد از تمام شدن این درس لعنتی) حتماً مفصل تجارب این ایکس ترم (ایکس بزرگ­تر است از 8) را این­جا می­نویسم. ولی وقتی می­دیدم ورودی جدیدها خوش­حال هستند و والدین­شان نیز هم, دلم برای همه­شان سوخت. حرف اصلی را باز هم نشد که بزنم ولی شاید این شعر "یاس" کمی گویا باشد:

 

خواهر و برادر خمار و دربه­درم/ درد و بلاتون بخوره تو فرقه سرم/ خط پیری رو صورت مادر افتاد که چی/ که امروز تو واسه اونا معتاد بشی(!!)

+نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت19:27توسط شیپورچی |
برایان تریسی: قورباغه ات را قورت بده!/ شیپورچی: برو بمیر بابا!

فکر کنم اگر حتا کتاب "قورباغه­ات را قورت بده!" را هم نخوانده باشید, حتماً بارها و بارها اسم­ش را در روزنامه­ها و مجلات و از دهان این و آن شنیده باشید. من هم کتاب را نخوانده­ام ـ اصولاً فکر می­کنم این کتاب­ها فقط یک مشت حرف­های قشنگ هستند که همه­مان آن­ها را بلدیم ـ ولی آن­طور که فهمیده­ام, قضیه از این قرار است که استاد فرموده­اند فرض کنید هر روز صبح که از خواب بیدار می­شوید, باید یک قورباغه درسته را قورت بدهید و بعد از آن به کارهایتان بپردازید. یعنی دیگر در روز, کار سختی وجود نخواهد داشت که شما از پس انجام آن بر نیایید چراکه صبح اول صبح, "سخت­ترین کار ممکن در دنیا" را انجام داده­اید. من با این حرف مشکلی ندارم, اما با "سخت­ترین کار دنیا" از نظر آقای تریسی مشکل دارم. واقعاً این کار, "سخت­ترین کار دنیا"ست؟ من که فکر نمی­کنم. "سخت­ترین کار دنیا" به نظر من, این است که سر خودمان را کلاه بگذاریم. به خودمان دروغ بگوییم. دقت کنید به خودمان و نه به دیگران, چون دروغ گفتن به دیگران مثل آب خوردن است. اما دروغ به خود . . . "سخت­ترین کار دنیا" این است که صبح از خواب بیدار شوید و بگویید "خب! دیگه دوست­ش ندارم . . . اصلاً انگار ندیدم­ش" درحالی­که "دارید". "سخت­ترین کار دنیا" این است که بگویید "چون اون این­طور می­خواد و چون اون آدمی­یه که من دوست­ش دارم, پس باید به حرف­ش گوش کنم و دیگه دوست­ش نداشته باشم" درحالی­که "نمی­تونید". می­دانید مثل چیست؟ مثل حضرات که می­گویند اگر از موسیقی "لذت" بردید, "حرام" است و اگر نبردید, "حلال"! آخر مگر می­شود یک موسیقی خوب شنید و از آن "لذت" نبرد؟ یا مگر می­شود الکی به خودمان بگوییم که "نه, لذت نبردم". مگر آدم گرسنه می­تواند یک پرس کباب کوبیده بخورد و بگوید "نه, لذت نبردم" درحالی­که "برده". به هر حال "سخت­ترین کار دنیا" این کار است. آقای تریسی, برو اسم کتاب­ت را عوض کن!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت12:45توسط شیپورچی |
چرا "شیپورچی"؟

۱. هیچ­وقت چیزی را برای غیر از خودت ننویس, و وقتی چیزی را برای خودت نوشتی, هرگز نظر دیگران را جویا نشو. آن­ها هیچی نمی­فهمند. /ریموند چندلر

 

۱. الان که پست­های قبل رو می­خوندم, فهمیدم خیلی خیلی یه­جوری شدند! پس گفتم کمی فضا رو تلطیف کنم.

 

۳. برای من و هم­سن و سال­هایم (اوایل دهه­ی ۶۰­ها), کارتون­های تلویزیونی نقش بسیار تأثیرگذاری در شکل­گیری شخصیت­مان داشتند. دوره­ای که تلویزیون با دو کانال ـ آن­هم به 24 ساعته ـ قرار بود اوقات فراغت بچه­هایی را پر کند که جز مساحت کوچه­شان, جایی برای تفریح نداشتند. کسی هم که نبود ما را جایی, گردشی, چیزی ببرد. پدران خیلی از ماها, آن موقع­ها یا در مناطق جنگی بودند و یا در بهشت! به­همین خاطر, چند ساعت برنامه کودک, چیزی نبود که بشود به این راحتی از دستش داد. هرچند خیلی از کارتون­ها هیچ­وقت به آخرش نمی­رسید (کسی آخر هاچ زنبور عسل یا نِل را یادش هست؟) و یا صد مرتبه یک قسمت تکرار می­شد (خدایی چند بار قسمتی را که در آن بین دو روستا بر سر آب جنگ شده و می­تی­کومان باید قضیه را حل کند را دیده­اید؟), اما همان حجم کم از محتوای ساده, اخلاقی و آرام هم باعث می­شد از پای تلویزیون جُم (یا شاید هم جنب!) نخوریم.

از بین تمام محتوای ساده, اخلاقی و آرام اما هر کسی با یک شخصیت ارتباط برقرار می­کرد (شاید می­دید که مثل خودش است) و ما نیز به جناب "شیپورچی" ارادت پیدا کرده بودیم! چرا؟ چون استاد "شر" بود. "کِرم" داشت. اهل "دوز و کلک" بود. موقعی که از بچه­مثبت بازی "پسرشجاع", "خرس مهربون" و "خانوم کوچولو" حالت تهوع به­مان دست می­داد, استاد و تیم فوق­العاده مشنگش ـ یعنی "خرس قهوه­ای" و "روباه کوچولو" ـ سعی می­کردند کمی دل­مان را خنک کنند. من "شیپورچی" را دوست داشتم چون مثل خودم بود. وقتی تورج نصر دوست­داشتنی, با آن صدای فوق­العاده جای "شیپورچی" حرف می­زد و گه­گاه "اِه . . اِه . . پدر پسر شجاع" می­گفت و در چشم­های "شیپورچی", یک چیزی برق می­زد, احساس می­کردم که "شیپورچی" را دوست دارم. "شیپورچی" برخلاف "پسرشجاع" باکلاس نبود. لباسی که می­پوشید, انتهای درپیت بود ولی چیزی بود که خودش می­پوشید. دنیا را برخلاف "پسرشجاع" که از پدرش آموخته بود, خودش کشف کرده بود. "پسرشجاع" همه­ی کارهایش درست و خوب بودند اما "شیپورچی" به خود اجازه­ی اشتباه کردن می­داد. درست است که بعداً پشیمان می­شد ولی از اشتباه کردن نمی­ترسید و این "من" بودم. یا حداقل می­خواستم که این­طوری باشم. شاید مجبور بودم در محل و مدرسه به دلیل موقعیت پدرم, "خرس مهربون" باشم, ولی آن فقط یک فیلم بود. چون آدم هیچ­وقت نمی­تواند اصل خود را پنهان کند. این را می­شد از نمره­های انضباطم فهمید. همیشه 20 بودند ولی تا آن­جا هم که می­توانستم از ناظم­ها کتک می­خوردم.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت13:45توسط شیپورچی |
سلام . . . خداحافظ

... و گفت فقط یک "سلام" است و یک "خداحافظ". حرف جدید اگر داری به این دو بیافزا.

... و من نتوانستم. نه این­که حرف جدیدی نداشته باشم. نه! نتوانستم بزنم. لال بودم. آدمی که می­شنود ولی نمی­تواند حرف بزند. هرچه تلاش کردم که بگویم, نشد. لال بودم. لال.

سؤال: کدام درست­(تر) هستند؟

1.       هیچ­کس (در رپ): تُف به این زندگی که آخرش می­میری. یه عمر سگ­دو می­زنی, تحمل می­کنی بردگی و بندگی ولی آخرش سوتی! داداش ***تو بذار!

2.       میم. نامجو (در بلوز): ای گنج نوش­دارو/ بر خستگان گذر کن/ مرحم به دست و ما را مجروح می­گذاری؟/ عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/ کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت21:55توسط شیپورچی |
هر کسی توی دلش یه غم بزرگ داره!

این طرف جاده ایستاده بودم و داشتم او را نگاه می­کردم. منتظر بودم که او سوار ماشین شود و برود. می­خواستم مطمئن شوم که او دیگر رفته است. وقتی مطمئن شدم, برگشتم و روی صندلی­ام نشستم. حتم داشتم باز تا صبح باید با خودم و این فکر لعنتی کلنجار بروم این­که باز هم نمی­توانم در آخر به نتیجه برسم, چقدر آزاردهنده بود. مطمئن بودم که می­توانم خوشبختش کنم ولی از این تفاوت می­ترسیدم. تفاوت اما زیاد نبود. تفاوت فقط در یک کلمه بود. تفاوت در "خدا" بود. بله! همین یک کلمه. "اما آخر چرا این کلمه­ی خاص؟" "چرا کم­ایمان­ترین آدم­ها با سخت­ترین مفاهیم باید امتحان شوند؟" "یعنی این­جا مسأله انتخاب یکی از دو تا است؟" "لعنت! خدایا چرا باید خودت را بین من و یکی دیگر بگذاری؟" "یکی دیگر که خیلی شبیه چیزی است که تو خواسته­ای. یکی دیگر که فقط در اسمی که با آن تو را صدا می­زند, با من فرق دارد". چقدر "برچسب­ها" برایم مهم شده­اند. "خدایا چرا این­طوری شده­ام؟ situational awareness ام در حد صفر است و این یعنی من چقدر ضعیفم . . . چقدر ضعیفم . . . چقدر ضعیفم".

 

پی­نوشت: این متن را زیر صندلی آخر یک اتوبوس پیدا کردم. روی تکه کاغذی مچاله­شده با خط بسیار بد نوشته شده بود.

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت14:13توسط شیپورچی |
عنوان ندارد!
حدود یکماه است که چیزی ننوشتم. نه اینکه چیزی برای نوشتن نبود٬ نه! حس و حالش نبود. اتفاقاْ اتفاق های خوب و بد زیادی هم رخ داد ولی . . . ولی چیزی که می خواهم در اینجا بگویم٬ اتفاقی است که نمی توانم خوب یا بد بودنش را اینقدر دقیق مشخص کنم. الان چند ماهی است که در درونم رخ داده و گیجم کرده.

سوال: آیا ما حق داریم از بین کلمات٬ عاشق نویسنده یا بیان کننده آن کلمات شویم یا نه؟ شاید بگویید بله حق داریم و به اینها استدلال کنید که مثلاْ ما با دیدن نوشته هایی که گفته اند حرف خداست٬ عاشق او شده ایم. فکر می کنید این همه احادیث و روایات جز یک مشت کلمه نوشته شده روی کاغذ چه می توانند باشند؟ اما ما با خواندن و حتا شنیدن آنها٬ عاشق اشخاصی شده ایم که احادیث به آنها منتسب است. نویسنده ها را از روی کتابهایشان می شناسیم و دوستشان داریم یا ازشان متفریم. اما چرا وقتی مدیوم انتقال کلمات از ورق و کتاب عوض شد٬ می ترسیم بگوییم که از طریق آن مدیوم جدید هم باز عاشق شده ایم؟

مساله: چرا عاشق شدن از طریق چت کردن و خواندن وبلاگ و غیره مسخره به نظر می رسد؟ مگر حتماْ باید صورت ظاهری طرف را دید تا عاشقش شد؟ پس آن مثالهای بالا چه می شوند؟

جواب: من فکر می کنم مسخره نیست. من فکر می کنم بچه گانه نیست. من فکر می کنم خیلی هم طبیعی است. خیلی. ما عادت کرده ایم که خودمان را محدود کنیم. ما عادت کرده ایم که دنبال دردسر نرویم. ما عادت کرده ایم دوستانمان را فقط از بچه محلهایمان انتخاب کنیم. کتاب را فقط از کتابفروشی سرکوچه مان بخریم. خانه مان را نزدیک همان خانه قبلی بخریم و . . . در صورتی که خدا دنیا را بزرگ آفریده و آدمهای مختلف در این دنیای بزرگ و به قول پیامبر (ص) روح های همسان همدیگر را پیدا می کنند (حدیث قید مکان ندارد).

پی نوشت: دارم روز شماری می کنم که برم بیمارستان!

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت19:0توسط شیپورچی |