تبليغاتX
"شیپورچی"
یه حالی دارم که نگو!

سلام. خیلی سریع می­گم. وقتی حرف خاصی رو با پیام­کوتاه به یکی از دوستان­تون می­دید, منتظر می­مونید تا جواب رو بده. این انتظار شامل زمانی می­شه که پیام شما توسط مخابرات ارسال بشه + زمانی که دوست­تون پیام رو بخونه + جواب بده + ارسال کنه. واقعاً جمع این زمان­ها معلوم نیست (کاره مخابراته دیگه) به خاطر همین چون شما نمی­دونید جواب کی می­رسه به دست­تون, یه حس هیجان خاص رو دارید. من الان اون حس رو با اینتنس 10 برابر دارم تجربه می­کنم.

پی­نوشت: به خدا این پست سرکاری نیست!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت18:43توسط شیپورچی |
جر خوردن و شرکت

دارم جر می­خورم. الان چند روزی هست که دارم جر می­خورم. ولی مگر تو می­توانی بفهمی؟ مگر تو می­توانی بفهمی "اولین بار شفاف صحبت کردن در این چند سال" چه دردی دارد؟ نه؛ نمی­فهمی! نمی­فهمی که درد من الان "پول" نیست بلکه "آدم" است. نمی­فهمی وقتی می­گویی "هر چقدر هم که پول بدی من نمیام این کار رو بکنم" چقدر حالم را می­گیرد و وقتی می­گویی "می­خواهم پیچ و مهره باشم و کار را استارت آپ کنم" چقدر حالم بیش­تر گرفته می­شود. چرا وقتی شفاف صحبت کردم, احساس کردم حالت گرفته شد؟ چرا وقتی احساس کردم حالت گرفته شد خوابم نبرد؟ چرا با وجود این­که می­دانستم تو عین خیالت نیست, باز هم n ساعت به­اش فکر کردم؟ بله؛ من حساسم. من روی این 5 رابطه­ی لعنتی در زندگی­ام حساسم. چون وقت زیادی را برای­شان صرف کرده­ام. برای­شان جانم را هم می­دهم ولی تو بحث را قاطی کردی. اگر قرار باشد با شما هم رابطه­ی صرف مالی داشته باشم, پس "بچه­ها من توی این کار موندم, حال دارید تا صبح تمومش کنیم" چه می­شود. یعنی وقتی ببینم تو گیر کردی, حق دارم بگویم "عزیزم, من 50 ساعت تعهدم را انجام دادم, دیگه به من ربطی نداره؟". بی­قاعده بودن هایمان باعث می­شود احساس کنم هنوز می­شود در این دنیای مزخرف, با چیزهای کوچک و مسخره خوش بود. تو را به خدا خرابش نکن! . . . من می­ترسم. از این­که این قضیه, رفاقت­مان را گندمال کند می­ترسم. این هم دومین مورد شفاف بودن من: من بلد نیستم این رابطه­ی برادرانه­ی n ساله را طوری به رابطه­ی مالی تبدیل کنم که جفت­شان در بالاترین سطح بمانند. تو اگر بلدی بفرما. ولی می­دانم که تو هم بلد نیستی . . . اَه. باز هم طولانی شد . . . خفه می­شوم.

پی­نوشت:

-          فکر بد نکنید. "جر" نام فست فودی است که در قزوین سرو می­شود.

-          نویسنده در هنگام نوشتن این بالایی­ها, در تعادل روحی قرار نداشته است ولذا ممکن است بعداً از نوشتن این­ها پشیمان شود.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت12:42توسط شیپورچی |
اگه با یکی شون در بیافتی, با همه شون در افتادی!

چند هفته­ای می­شود که این اکران شده. یاد 12 اش بخیر. آن را با هزار مکافات و این در و آن در زدن, در روز سوم اکرانش در آمریکا گیر آوردم و دیدم. نسخه­ی سوپر بی­کفیت و تاریکی از فیلم خوش آب و رنگی که استیون ساخته بود. ولی همین­اش هم کافی بود تا بعد از سه سال دوباره خوش تیپی­های براد, اچ بذر را به یادم بیاندازد. اما خوب یادم هست که نسخه­ی بی­کیفیت را چند بار دیدم. علاوه بر این­که می­خواستم موسیقی مسحور کننده­ای که روی صحنه­ی پر از ژانگولر سرقت توسط تولو بود را گوش کنم, سعی می­کردم تا بفهمم دقیقاً چی شد! اما دریغ از کوچک­ترین حدس. فکر کنم بیش­ترین فسفر مغزم را در آن زمان سوزاندم تا بفهمم آخرش چرا این­طوری شد و بعد از کلی تحلیل, فهمیدم و از این کشف و هم­چنین نبوغ کارگردان و فیلم­نامه­نویس کف­بر شدم. اما چند وقت بعد که داشتم سایتش را چک می­کردم, متوجه شدم نسخه­ای که من دیده بودم, 20 دقیقه از نسخه­ای که استیون ساخته بود کم­تر بوده و دقیقاً در این 20 دقیقه نشان می­داد که چطور تولو از بروبچز رو دست می­خورد. وقتی این را فهمیدم حالم گرفته شد, زیرا فکر می­کردم کارگردان کاملاً فیلم را در نهایت تعلیق به پایان برده؛ نگو در آن 20 دقیقه همه­ی تخیلی که من در ذهنم ساخته بودم, نشان داده شده است.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت12:38توسط شیپورچی |
نژادپرست. نژادنپرست!

تقریباً  بیست نفری می­شوند. همه­شان را ریخته­اند پشت یک وانت که ظرفیت ماکزیمم­اش ده گوسفند هم نیست. دو نفر دیگر را هم بعد از تعقیب و گریزی که خودم شاهدش بودم به­شان اضافه کردند؛ آن­هم به چه وضعی. واقعاً نمی­شود از قیافه­هاشان تشخیص داد که در چه فکری هستند (شاید چون همه­ی قیافه­ها مثل هم­اند!). حتا اطلاع دقیقی هم از نوع و سبک زندگی هر کدام­شان واقعاً وجود ندارد. اما چیزی که وجود دارد, برخوردهای کاملاً نژادپرستانه­ی ما با آن­هاست. هر چقدر هم که گناه­کار, خلاف­کار و قانون­شکن باشند.

وقتی به مواقعی که به­عنوان یک شخص سوم شاهد برخوردهای هم­وطنانم با آن­ها بوده­ام نگاه می­کنم, نژادپرستی را به وضوح می­توانم ببینم. حتماً شما هم دیده­اید. مثلاً سر صف نان بربری اگر یکی از آن­ها جلوی شما بایستد یا بخواهد نان بیش­تری بخرد, پیش خود چه می­گویید؟ وقتی در خیابان ببینید یکی از آن­ها بهمراه هم­سرش با سر و وضعی مرتب از جلوتان رد می­شود, پیش خود چه می­گویید؟ وقتی یکی از الوات هم­وطن در روز روشن جلوی یکی از زحمت­کشان­شان را می­گیرد و می­خواهد پول­هایش را اخاذی کند, پیش خود چه می­گویید؟ من به همه­شان کار ندارم ولی خیلی­هاشان واقعاً از من و شما زحمت­کش­ترند. حتا مذهبی­تر. هم محلی­های من عزاداری ظهر عاشورایشان* را در مقابل دیگر دسته­ها وسط مسجد دیده­اند. ما با آن­ها نژادپرستانه رفتار می­کنیم.

جمعه­ی دو هفته­ی پیش بود که تلویزیون در یک برنامه­ی سیاسی داشت از نژادپرستی اسراییلی­ها می­گفت. بعد که برنامه تمام شد, کانال تلویزیون را عوض کردم تا "رستم و اسفندیار" را ببینم. یک ساعت گذشت و ما دیدیم که آن­ها در چادر اسفندیار دارند سر پدر و مادر و خون و نژاد و نیاکان با هم دعوا می­کنند.

*منظورم این است که واقعاً برای جلب توجه بانوان محترم حاضر در خیابان, به امام (ع) ابراز ارادت نمی­کنند!

+نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت18:18توسط شیپورچی |
Your Lifetime Will Be Expired Tomorrow

نسخه­ی سه­ماهه­ی آفیس اورجینال لپ­تاپم فردا اکسپایر می­شود. وقتی به این سه ماه نگاه می­کنم, می­بینم با چه تلاشی سعی کردم از هر روز این 90 رو به بهترین شکل استفاده کنم و نتیجه­ی آن هم تایپ و ویرایش 250 صفحه­ای کتابم, چندین چند پروژه­ی درسی و کاری و چند فایل ارایه بود. آخر می­دانید؟ این آفیس اورجینال کلی فیچر اضافه بر سازمان داشت که من نمی­خواستم حتا یک روز را هم برای استفاده از آن­ از دست بدهم. روزهایی که از آفیس استفاده نمی­کردم, انگار حرام شده بودند و من افسوس­شان را می­خوردم. تا امروز که روز وداع با نسخه­ی اورجینال آفیسم است.

احساس کردم عمر هم دقیقاً مثل مدت تریال آفیس هست و خیلی زود تمام می­شود. هرکس از این مدت زمان یک جوری استفاده می­کند منتها خیلی وقت­ها ارزش روزهای از دست رفته, برایمان پوشیده می­ماند و عملاً کار پرفایده و خاصیتی در این روزها انجام نمی­دهیم تا این­که یک روز زودتر یک پیغام می­بینیم که "عمر شما فردا اکسپایر می­شود!" . . . . و چه بد اگر دست خالی باشیم.

 

پی­نوشت: می­خواهم بروم و تقویم لپ­تاپم را یک ماه عقب بکشم شاید یک ماه به تعویق افتاد! کاشکی می­شد تقویم عمر را هم عقب کشید.

+نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت18:19توسط شیپورچی |