سلام. خیلی سریع میگم. وقتی حرف خاصی رو با پیامکوتاه به یکی از دوستانتون میدید, منتظر میمونید تا جواب رو بده. این انتظار شامل زمانی میشه که پیام شما توسط مخابرات ارسال بشه + زمانی که دوستتون پیام رو بخونه + جواب بده + ارسال کنه. واقعاً جمع این زمانها معلوم نیست (کاره مخابراته دیگه) به خاطر همین چون شما نمیدونید جواب کی میرسه به دستتون, یه حس هیجان خاص رو دارید. من الان اون حس رو با اینتنس 10 برابر دارم تجربه میکنم.
پینوشت: به خدا این پست سرکاری نیست!
دارم جر میخورم. الان چند روزی هست که دارم جر میخورم. ولی مگر تو میتوانی بفهمی؟ مگر تو میتوانی بفهمی "اولین بار شفاف صحبت کردن در این چند سال" چه دردی دارد؟ نه؛ نمیفهمی! نمیفهمی که درد من الان "پول" نیست بلکه "آدم" است. نمیفهمی وقتی میگویی "هر چقدر هم که پول بدی من نمیام این کار رو بکنم" چقدر حالم را میگیرد و وقتی میگویی "میخواهم پیچ و مهره باشم و کار را استارت آپ کنم" چقدر حالم بیشتر گرفته میشود. چرا وقتی شفاف صحبت کردم, احساس کردم حالت گرفته شد؟ چرا وقتی احساس کردم حالت گرفته شد خوابم نبرد؟ چرا با وجود اینکه میدانستم تو عین خیالت نیست, باز هم n ساعت بهاش فکر کردم؟ بله؛ من حساسم. من روی این 5 رابطهی لعنتی در زندگیام حساسم. چون وقت زیادی را برایشان صرف کردهام. برایشان جانم را هم میدهم ولی تو بحث را قاطی کردی. اگر قرار باشد با شما هم رابطهی صرف مالی داشته باشم, پس "بچهها من توی این کار موندم, حال دارید تا صبح تمومش کنیم" چه میشود. یعنی وقتی ببینم تو گیر کردی, حق دارم بگویم "عزیزم, من 50 ساعت تعهدم را انجام دادم, دیگه به من ربطی نداره؟". بیقاعده بودن هایمان باعث میشود احساس کنم هنوز میشود در این دنیای مزخرف, با چیزهای کوچک و مسخره خوش بود. تو را به خدا خرابش نکن! . . . من میترسم. از اینکه این قضیه, رفاقتمان را گندمال کند میترسم. این هم دومین مورد شفاف بودن من: من بلد نیستم این رابطهی برادرانهی n ساله را طوری به رابطهی مالی تبدیل کنم که جفتشان در بالاترین سطح بمانند. تو اگر بلدی بفرما. ولی میدانم که تو هم بلد نیستی . . . اَه. باز هم طولانی شد . . . خفه میشوم.
پینوشت:
- فکر بد نکنید. "جر" نام فست فودی است که در قزوین سرو میشود.
- نویسنده در هنگام نوشتن این بالاییها, در تعادل روحی قرار نداشته است ولذا ممکن است بعداً از نوشتن اینها پشیمان شود.
چند هفتهای میشود که این اکران شده. یاد 12 اش بخیر. آن را با هزار مکافات و این در و آن در زدن, در روز سوم اکرانش در آمریکا گیر آوردم و دیدم. نسخهی سوپر بیکفیت و تاریکی از فیلم خوش آب و رنگی که استیون ساخته بود. ولی همیناش هم کافی بود تا بعد از سه سال دوباره خوش تیپیهای “براد”, “اچ بذر” را به یادم بیاندازد. اما خوب یادم هست که نسخهی بیکیفیت را چند بار دیدم. علاوه بر اینکه میخواستم موسیقی مسحور کنندهای که روی صحنهی پر از ژانگولر سرقت توسط “تولو” بود را گوش کنم, سعی میکردم تا بفهمم دقیقاً چی شد! اما دریغ از کوچکترین حدس. فکر کنم بیشترین فسفر مغزم را در آن زمان سوزاندم تا بفهمم آخرش چرا اینطوری شد و بعد از کلی تحلیل, فهمیدم و از این کشف و همچنین نبوغ کارگردان و فیلمنامهنویس کفبر شدم. اما چند وقت بعد که داشتم سایتش را چک میکردم, متوجه شدم نسخهای که من دیده بودم, 20 دقیقه از نسخهای که استیون ساخته بود کمتر بوده و دقیقاً در این 20 دقیقه نشان میداد که چطور “تولو” از بروبچز رو دست میخورد. وقتی این را فهمیدم حالم گرفته شد, زیرا فکر میکردم کارگردان کاملاً فیلم را در نهایت تعلیق به پایان برده؛ نگو در آن 20 دقیقه همهی تخیلی که من در ذهنم ساخته بودم, نشان داده شده است.
تقریباً بیست نفری میشوند. همهشان را ریختهاند پشت یک وانت که ظرفیت ماکزیمماش ده گوسفند هم نیست. دو نفر دیگر را هم بعد از تعقیب و گریزی که خودم شاهدش بودم بهشان اضافه کردند؛ آنهم به چه وضعی. واقعاً نمیشود از قیافههاشان تشخیص داد که در چه فکری هستند (شاید چون همهی قیافهها مثل هماند!). حتا اطلاع دقیقی هم از نوع و سبک زندگی هر کدامشان واقعاً وجود ندارد. اما چیزی که وجود دارد, برخوردهای کاملاً نژادپرستانهی ما با آنهاست. هر چقدر هم که گناهکار, خلافکار و قانونشکن باشند.
وقتی به مواقعی که بهعنوان یک شخص سوم شاهد برخوردهای هموطنانم با آنها بودهام نگاه میکنم, نژادپرستی را به وضوح میتوانم ببینم. حتماً شما هم دیدهاید. مثلاً سر صف نان بربری اگر یکی از آنها جلوی شما بایستد یا بخواهد نان بیشتری بخرد, پیش خود چه میگویید؟ وقتی در خیابان ببینید یکی از آنها بهمراه همسرش با سر و وضعی مرتب از جلوتان رد میشود, پیش خود چه میگویید؟ وقتی یکی از الوات هموطن در روز روشن جلوی یکی از زحمتکشانشان را میگیرد و میخواهد پولهایش را اخاذی کند, پیش خود چه میگویید؟ من به همهشان کار ندارم ولی خیلیهاشان واقعاً از من و شما زحمتکشترند. حتا مذهبیتر. هم محلیهای من عزاداری ظهر عاشورایشان* را در مقابل دیگر دستهها وسط مسجد دیدهاند. ما با آنها نژادپرستانه رفتار میکنیم.
جمعهی دو هفتهی پیش بود که تلویزیون در یک برنامهی سیاسی داشت از نژادپرستی اسراییلیها میگفت. بعد که برنامه تمام شد, کانال تلویزیون را عوض کردم تا "رستم و اسفندیار" را ببینم. یک ساعت گذشت و ما دیدیم که آنها در چادر اسفندیار دارند سر پدر و مادر و خون و نژاد و نیاکان با هم دعوا میکنند.
*منظورم این است که واقعاً برای جلب توجه بانوان محترم حاضر در خیابان, به امام (ع) ابراز ارادت نمیکنند!
نسخهی سهماههی آفیس اورجینال لپتاپم فردا اکسپایر میشود. وقتی به این سه ماه نگاه میکنم, میبینم با چه تلاشی سعی کردم از هر روز این 90 رو به بهترین شکل استفاده کنم و نتیجهی آن هم تایپ و ویرایش 250 صفحهای کتابم, چندین چند پروژهی درسی و کاری و چند فایل ارایه بود. آخر میدانید؟ این آفیس اورجینال کلی فیچر اضافه بر سازمان داشت که من نمیخواستم حتا یک روز را هم برای استفاده از آن از دست بدهم. روزهایی که از آفیس استفاده نمیکردم, انگار حرام شده بودند و من افسوسشان را میخوردم. تا امروز که روز وداع با نسخهی اورجینال آفیسم است.
احساس کردم عمر هم دقیقاً مثل مدت تریال آفیس هست و خیلی زود تمام میشود. هرکس از این مدت زمان یک جوری استفاده میکند منتها خیلی وقتها ارزش روزهای از دست رفته, برایمان پوشیده میماند و عملاً کار پرفایده و خاصیتی در این روزها انجام نمیدهیم تا اینکه یک روز زودتر یک پیغام میبینیم که "عمر شما فردا اکسپایر میشود!" . . . . و چه بد اگر دست خالی باشیم.
پینوشت: میخواهم بروم و تقویم لپتاپم را یک ماه عقب بکشم شاید یک ماه به تعویق افتاد! کاشکی میشد تقویم عمر را هم عقب کشید.

