1. آیا تا به حال به گاوداری رفتهاید؟ منظورم گاوداریهای صنعتی (مدرن و سیستماتیک) هستند. من سالها پیش تجربهی بازدید از یکی را داشتهام. هرچند که با سیستم گاوداری روستایی (حسینقلی خانی) بیشتر آشنا هستم. باید بگویم در این نوع گاوداریها همهچیز روی حساب و برنامه است و مسایل مختلف از قبیل شدت گرما, شدت نور, نوع آب و علوفهای که به گاوها میدهند به خوبی کنترل میشوند. حتا به قول یکی از دوستان بزرگوارم, غذاهای مکملی که به گاوها برای افزایش شیردهیشان داده میشوند, اگر به ما هم داده شود قطعاً شیر میدهیم! به هر حال مسؤولین گاوداری عاشق گاوها هستند و همهکار میکنند تا "استعدادهای درونی" گاوها شکوفا شود! اما به یک نکته توجه کنید: آنها عاشق گاوها هستند تا وقتیکه گاوها شیر بدهند؛ و بهمحض اینکه گاو بیمار شود, او را به کشتارگاه میفرستند.
2. رضا فرزین مهندس ایرانی است که در بخش ویندوز شرکت مایکروسافت کار میکند. او میگفت: "به جرأت میتوانم بگویم که امکاناتی را که مایکروسافت به مهندسانش میدهد, در هیچجای دیگر دنیا وجود ندارد". سالنهای مختلف ورزشی, استخر, سالنهای بدنسازی, بیمههای درمانی, آزادی عمل برای اینکه چهوقت از روز سر کار بیایی و غیره, همه و همه امکاناتی هستند که مایکروسافت به مهندسانش میدهد. تازه گوگل اتاق ماساژ هم دارد! همهی این امکانات هم برای این است که "استعدادهای درونی" مهندسان رشد کند.
3. فکر میکنم دو بحث بالا کمی به هم شبیه باشند. وقتی به همهچیز صنعتی نگاه شود, این استراتژیها کاملاً قابل توجیه هستند. اینکه کسی به شما کمک کند تا "استعدادهای درونی"تان رشد کند و از این بابت سود ببرد, شاید یک استراتژی برد-برد باشد. اما نکتهی مهم این است که اگر دیگر برای او کارایی نداشته باشید, به کشتارگاه فرستاده میشوید. وقتی به جامعهی سیستماتیک غرب نگاه میکنم, میبینم آنها امکانات خوبی را برای پیشرفت جامعه فراهم کردهاند که به شکوفا شدن هرچه بیشتر استعدادهای درونی میانجامد. میخواهم بگویم هرچند شاید اساس کار درست و انسانی نباشد, ولی آنها یک جامعهی صنعتی را اداره میکنند و ممالک جهان سومیتر, جامعهای روستایی (حسینقلی خانی) را.
1. دیشب داشتم فیلمهای موجود در هارد کامپیوترم را مورد بررسی (!) قرار میدادم و از هر کدام, چند سکانسی را میدیدم تا ببینم ارزش اشغال حافظه را دارند یا نه. بعد از چندتا, به فیلم تصادف (crash) رسیدم. میدانستم این فیلم ارزشش را دارد اما دوباره فایلش را باز کردم تا چند سکانسی را ببینم که بهصورت اتفاقی سکانسی را دیدم که در "سینما یک" نشان داده نشده بود. میدانید که تصادف در مورد مشکلات مهاجران در آمریکاست و زندگی چند خانواده (از جمله یک خانوادهی ایرانی) را با یک ساختار روایی متقاطع نمایش میدهد.
در آن سکانسی که من دیدم, پلیسها (سفیدپوست) به یک آقا و خانم سیاهپوست بهصورت کاملاً الکی گیر دادند. پلیس از مرد سیاهپوست خواست تا روی پای راستش بایستد و انگشت دست چپش را روی بینیاش بگذارد. او هم این کار را کرد ولی وقتی زن به این کار پلیس اعتراض کرد, او گیر را بیشتر کرد و گفت اصلاً باید بگردمتان. ابتدا مرد سیاهپوست را به ماشین تکیه داد و او را گشت و بعد به همسرش گفت که به ماشین تکه بده و دستهات روی سقف! بعد به بهانهی بازرسی بدنی, یک دستی به سر تا پای همسر سیاهپوست بدبخت کشید و در حال انجام این کار به او گفت "ببین من الان دارم تو خیابون با زنت ور میرم و تو نمیتونی کاری بکنی!". وقتی دوربین روی مرد سیاهپوست رفت, چیزی که توی چهرهاش بود واقعاً عجیب و تکاندهنده بود. یک بغض سنگین و چشمانی پر از اشک. بعد از یک کم نگاه کردن به هم, مرد سیاهپوست برای اینکه پلیس بازرسی بدنی (!) همسرش را بیخیال شود, شروع کرد به تشکر کردن از پلیس و اینکه میداند اشتباه از طرف او و همسرش بوده و پلیسها مشغول انجام وظیفهشان هستند. بعد از این حرف, پلیس رو به همکارش کرد و از او پرسید آیا میتوانند از اشتباه آنها بگذرند و همکارش هم گفت "آره" و قضیه تمام شد.
2. بعد از دیدن این صحنه کمی خشکم زد. برای ماهایی که اندازهی یک نخود فکر خارج رفتن در کلهمان هست, داشتن ایده برای اینکه در موقعیت مشابه چه کار باید بکنیم, حیاتی است!
3. امروز صبح داشتم به تهران میرفتم و به قضیهی فیلم تصادف فکر میکردم, اما ناگهان جهت فکریام عوض شد. احساس کردم حسی که آن مرد سیاهپوست داشت را خودم بارها و بارها تجربه کردهام! بیشتر به خاطراتم و این اتفاقاتی که اخیراً (یکی دو سال گذشته) افتاده رجوع کردم. بله! من هم بارها و بارها در موقعیت مشابه گرفتار شده بودم (شما جای زن بگذارید حق). در دانشگاه, در محیط کار, در ادارهها, در هر جایی که کسی حقوق میگرفت که کار ما را راه بیاندازد ولی نمیانداخت. حتی در خانواده که این آخری از همه غمانگیزتر است, و اینکه تو نتوانی به هیچکس چیزی بگویی. حتی به نزدیکترین دوستانت. شاید آنها تو را درک نکنند ولی تو آن موقعیت را با تمام وجود درک کرده باشی. چه کار میکنی؟ . . . تشکر؟
پینوشت: خیلی طولانی شد. میدانم. ولی چارهای نبود. باید مقدمهاش را میگفتم. فعلاً که خودم نتوانستهام کاری بکنم. چند هفتهای است که به هیچچیز فکر نکردهام (بهجز امروز صبح توی ماشین) و فقط "میم نون" توی گوشم است. امروز هم میخواستم از "میم نون" بگویم ولی این مهمتر بود.

