تبليغاتX
"شیپورچی"
نشد که نشد!

دیشب نتایج کنکور آمد. قبول نمی­شوم. چون فقط 80 نفر ظرفیت وجود دارد و قطعاً در این مملکت بزرگ, 80 نفر پیدا می­شوند که از من بهتر باشند! به همه­ی آن­هایی که قبول خواهند شد پیشاپیش تبریک می­گویم و امیدوارم بقیه هم سال­های دیگر قبول شوند یا . . .

+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت12:23توسط شیپورچی |
برای لیشام

لیشام یکی از به­ترین خاطرات من از زندگی نه­چندان بلند پژوهش­گاه بود (البته در کنار ناهارهای پژ!!). کلی حرف سر میز ناهار می­زدیم و با مشاعره­های تکراری, بحث­های صدتایک­غاز سیاسی و غیره, لذت ناهار را چند برابر می­کردیم. البته لیشام خیلی متفاوت با من به مسایل نگاه می­کرد و این تاحدی به محل زندگی­مان ارتباط داشت! فکر کنم هنوز هم عبارت "کسر لاتیه به مولا"ی من را یادش باشد!

همیشه دوست داشتم مثل لیشام همه­چیز را ول کنم و بروم "خیار" بکارم. این نچسبیدن­هایش به روزمرگی­های دنیا, برای من جالب بود (البته امیدوارم باز هم ادامه داشته باشد). البته یک کم از جنگ با آمریکا "نگران" بود که آن هم به مرور درست خواهد شد.

یک نکته­ی دیگر هم که از لیشام یادم هست, توصیه­ی مؤکد او برای یافتن یک "دوست!" بود که بعد از امتحان­های آزمایشی کنکور به من داد.

به هر حال امروز فهمیدم که لیشام متأهل شده است. لیشامی که به نظر من کلی برنامه­های غیرخطی برای آینده­اش داشت که خیلی دور از ذهن به نظر می­رسید که به "محافظه­کارانه­ترین" کار ممکن دنیا تن در دهد. البته این اقدام هم ناشی از همه­ی غیرخطی بازی­های اوست, شاید هم قدرت خانم شهبازیان بسیار زیادتر بوده. بگذریم! از آن­جا که از این خبر بسیار خوش­حال شدم, گفتم که این­جا بنویسم­اش تا بعدها (شاید N سال بعد) با یادآوری­اش بازهم خوش­حال شوم! همین­جا این مطلب را ـ که به­عنوان یک خاطره در وبلاگم می­نویسم ـ با ابراز خوش­حالی زایدالوصف خودم و تبریک به لیشام به پایان می­برم. از خداوند عزیر می­خواهم که به لیشام و همسرش توفیق "خوب­زیستن­درکنارهم" را عطا کند.

 

پی­نوشت:

1- لیشام رییس من در پژوهش­گاه "بود" (این "بود" یعنی الان دیگر من در پژ نیستم و نوشته­ی فوق به هیچ­وجه یک متن "پاچه­خارانه" نیست!)

2- بچه­ها بروید و ازدواج کنید!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت21:2توسط شیپورچی |
کتاب تمام شد!

کتاب تمام شد! این جمله می تواند از زبان افراد مختلفی بیان شود. مثلاً یک کتابفروش که آخرین رمان مثلاً مصطفی مستور را در نمایشگاه کتاب عرضه کرده و حالا تمام کتابها تمام شده است. یا دانشجویی که برای امتحان پایان ترم باید کتابی را از ابتدا تا انتهای آن بخواند و این آخرین دیالوگش قبل از "خواب" خواهد بود. اما می تواند از زبان یک آدم دیگر هم گفته شود: آدمی که ترجمه اولین کتابش را به پایان رسانده.

بله! بعد از گذشت حدوداً دو ماه نیم, بالاخره کتاب تمام شد. توضیح مختصر در مورد کتاب بماند برای بعد. اتفاقاً دارم در مورد اینکه بتوان مطالب کتاب را اینجا هم مطرح کرد فکر می­کنم. فقط این را بگویم که کتاب قرار است بررسی کند و ببیند آیا می­توان با استفاده از آموزه­های دینی (من آخوند نیستم به خدا) مسایل مهمی مثل رهبری و مدیریت را پوشش داد یا نه. به هر حال توضیح بیشتر باشد برای بعد. تا آن موقع اگر کسی نظری در مورد مفهوم کلی این مطلب داشت, حتماً نظرش را مطرح کند. شاید بتوان بحث و گفتگوی خوبی درباره آن, اینجا راه انداخت.
+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت3:0توسط شیپورچی |
نمایشگاه کتاب؟

باز هم اردیبهشت ماه شد و بازار علم و فرهنگ و کتاب و نمایشگاه کتاب داغ! فکر می کنم تنها چیزی که الان چندسال است دیگر در نمایشگاه داغ نیست، ساندویچ هایی است که به دستور وزارت محترم بهداشت باید سرد عرضه بشوند. از این حرف ها که بگذریم، نمایشگاه امسال شگفتی هایی نیز نسبت به سال های قبل دارد. مثلاْ مبحث اطلاع رسانی در آن کاملاْ مورد غفلت حضرات مسئول قرار گرفته است. خب طبیعی هم هست. تلاش شبانه روزی برای انتقال نمایشگاه به مصلی، باعث شده آنها نتوانند روی این دست مثال جزیی برنامه ریزی مناسبی بکنند. البته بحث اطلاع رسانی در مورد کتابهای داخلی تا حدی قابل قبول است، به این صورت که اگر به دنبال کتاب خاصی باشید، آنها می گویند که در شبستان kام است. ولی پیدا کردن غرفه مربوطه دیگر با خودتان است (چینش غرفه ها از هیچ نظم خاصی پیروی نمی کند). اما اگر دنبال کتاب خارجی هستید، کارتان کمی مشکل است چراکه آنها فقط می گویند "کد این کتاب خاص این است ولی نمی دانیم در چه غرفه ای است!". این اطلاعات برابر این است که به شما بگویند این کتاب در نمایشگاه کتاب است یا خیر!! اما پیشنهادی که می توانم بکنم این است که در قسمت بانک (طبقه اول) انتهای سالن، یک بخش است بنام "انفورماتیک". اگر کد کتابتان را به متصدیان این قسمت بدهید، حداقل می توانند اسم انتشاراتش را به شما بدهند. این کار می تواند کلی در وقتتان صرفه جویی کند. البته امیدوار باشید که کتاب به نمایشگاه رسیده باشد یا تمام نشده باشد. اما چیز جالب دیگر این است که با وجود اینکه اطلاعات نمایشگاه، نرم افزار کامل جستجو را در اختیار ندارد، نسخه کامل این نرم افزار در "آبدارخانه"(طبقه اول-بغل بانک) به فروش می رسد! باور کنید این را راست می گویم، خودتان بروید و ببینید. چیز جالب دیگر این است که در مصلی امام خمینی، در غرفه عربستان صعودی (کتابهای خارجی-طبقه دوم) یک عکس بزرگ از شاه فهد نصب شده است که کلی هنر کانسپچوال به حساب می آید. حتماً تاریخ مصرف صحبتهای امام در مورد شاه فهد هم به پایان رسیده است یا محل فرهنگ و دانش چه جای این صحبتهاست. 

راستی از آنجا که نمایشگاه در "مصلی" برگزار شده، باید برای پیدا کردن "جایی برای نماز خواندن" کلی به خودتان  زحمت بدهید و بگردید! خب حتماً خیر است ان شاءالله. به هر حال اینها چیزهایی بود که من در ۳ ساعت بازدید از نمایشگاه دستگیرم شد. البته تصمیم دارم تا دوباره یک سری بزنم. یافته های جدید را باز می نویسم. تا نوشته بعد، سرانه مطالعه تان زیاد باد!
+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت2:58توسط شیپورچی |