دیشب نتایج کنکور آمد. قبول نمیشوم. چون فقط 80 نفر ظرفیت وجود دارد و قطعاً در این مملکت بزرگ, 80 نفر پیدا میشوند که از من بهتر باشند! به همهی آنهایی که قبول خواهند شد پیشاپیش تبریک میگویم و امیدوارم بقیه هم سالهای دیگر قبول شوند یا . . .
لیشام یکی از بهترین خاطرات من از زندگی نهچندان بلند پژوهشگاه بود (البته در کنار ناهارهای پژ!!). کلی حرف سر میز ناهار میزدیم و با مشاعرههای تکراری, بحثهای صدتایکغاز سیاسی و غیره, لذت ناهار را چند برابر میکردیم. البته لیشام خیلی متفاوت با من به مسایل نگاه میکرد و این تاحدی به محل زندگیمان ارتباط داشت! فکر کنم هنوز هم عبارت "کسر لاتیه به مولا"ی من را یادش باشد!
همیشه دوست داشتم مثل لیشام همهچیز را ول کنم و بروم "خیار" بکارم. این نچسبیدنهایش به روزمرگیهای دنیا, برای من جالب بود (البته امیدوارم باز هم ادامه داشته باشد). البته یک کم از جنگ با آمریکا "نگران" بود که آن هم به مرور درست خواهد شد.
یک نکتهی دیگر هم که از لیشام یادم هست, توصیهی مؤکد او برای یافتن یک "دوست!" بود که بعد از امتحانهای آزمایشی کنکور به من داد.
به هر حال امروز فهمیدم که لیشام متأهل شده است. لیشامی که به نظر من کلی برنامههای غیرخطی برای آیندهاش داشت که خیلی دور از ذهن به نظر میرسید که به "محافظهکارانهترین" کار ممکن دنیا تن در دهد. البته این اقدام هم ناشی از همهی غیرخطی بازیهای اوست, شاید هم قدرت خانم شهبازیان بسیار زیادتر بوده. بگذریم! از آنجا که از این خبر بسیار خوشحال شدم, گفتم که اینجا بنویسماش تا بعدها (شاید N سال بعد) با یادآوریاش بازهم خوشحال شوم! همینجا این مطلب را ـ که بهعنوان یک خاطره در وبلاگم مینویسم ـ با ابراز خوشحالی زایدالوصف خودم و تبریک به لیشام به پایان میبرم. از خداوند عزیر میخواهم که به لیشام و همسرش توفیق "خوبزیستندرکنارهم" را عطا کند.
پینوشت:
1- لیشام رییس من در پژوهشگاه "بود" (این "بود" یعنی الان دیگر من در پژ نیستم و نوشتهی فوق به هیچوجه یک متن "پاچهخارانه" نیست!)
2- بچهها بروید و ازدواج کنید!
کتاب تمام شد! این جمله می تواند از زبان افراد مختلفی بیان شود. مثلاً یک کتابفروش که آخرین رمان مثلاً مصطفی مستور را در نمایشگاه کتاب عرضه کرده و حالا تمام کتابها تمام شده است. یا دانشجویی که برای امتحان پایان ترم باید کتابی را از ابتدا تا انتهای آن بخواند و این آخرین دیالوگش قبل از "خواب" خواهد بود. اما می تواند از زبان یک آدم دیگر هم گفته شود: آدمی که ترجمه اولین کتابش را به پایان رسانده.
باز هم اردیبهشت ماه شد و بازار علم و فرهنگ و کتاب و نمایشگاه کتاب داغ! فکر می کنم تنها چیزی که الان چندسال است دیگر در نمایشگاه داغ نیست، ساندویچ هایی است که به دستور وزارت محترم بهداشت باید سرد عرضه بشوند. از این حرف ها که بگذریم، نمایشگاه امسال شگفتی هایی نیز نسبت به سال های قبل دارد. مثلاْ مبحث اطلاع رسانی در آن کاملاْ مورد غفلت حضرات مسئول قرار گرفته است. خب طبیعی هم هست. تلاش شبانه روزی برای انتقال نمایشگاه به مصلی، باعث شده آنها نتوانند روی این دست مثال جزیی برنامه ریزی مناسبی بکنند. البته بحث اطلاع رسانی در مورد کتابهای داخلی تا حدی قابل قبول است، به این صورت که اگر به دنبال کتاب خاصی باشید، آنها می گویند که در شبستان kام است. ولی پیدا کردن غرفه مربوطه دیگر با خودتان است (چینش غرفه ها از هیچ نظم خاصی پیروی نمی کند). اما اگر دنبال کتاب خارجی هستید، کارتان کمی مشکل است چراکه آنها فقط می گویند "کد این کتاب خاص این است ولی نمی دانیم در چه غرفه ای است!". این اطلاعات برابر این است که به شما بگویند این کتاب در نمایشگاه کتاب است یا خیر!! اما پیشنهادی که می توانم بکنم این است که در قسمت بانک (طبقه اول) انتهای سالن، یک بخش است بنام "انفورماتیک". اگر کد کتابتان را به متصدیان این قسمت بدهید، حداقل می توانند اسم انتشاراتش را به شما بدهند. این کار می تواند کلی در وقتتان صرفه جویی کند. البته امیدوار باشید که کتاب به نمایشگاه رسیده باشد یا تمام نشده باشد. اما چیز جالب دیگر این است که با وجود اینکه اطلاعات نمایشگاه، نرم افزار کامل جستجو را در اختیار ندارد، نسخه کامل این نرم افزار در "آبدارخانه"(طبقه اول-بغل بانک) به فروش می رسد! باور کنید این را راست می گویم، خودتان بروید و ببینید. چیز جالب دیگر این است که در مصلی امام خمینی، در غرفه عربستان صعودی (کتابهای خارجی-طبقه دوم) یک عکس بزرگ از شاه فهد نصب شده است که کلی هنر کانسپچوال به حساب می آید. حتماً تاریخ مصرف صحبتهای امام در مورد شاه فهد هم به پایان رسیده است یا محل فرهنگ و دانش چه جای این صحبتهاست.

