بیست سال از آن روز گذشت. از آن روزی که با صدای گریهی بابا بیدار شدم و یک چند روز عجیب را دیدم. یادم نمی آید خودم هم ناراحت بودم یا نه اما یادم میآید که مردم ناراحت بودند. در تمام آن چند روز و بعد از آن هر وقت به پیرمرد فکر میکنم، یاد آن صبحانهای میافتم که در کنار پاسدارهایش در حیاط خانهاش خوردیم و یاد اینکه پیرمرد ما را نمکگیر کرد.
به نظرم اگر الان خود پیامبر میآمد و میخواست اسلام ناب و دستورات دین مبین را در کشورمان اجرا کند، پس از مدتی کم میآورد و برای تقیه کردن به خانه پناه میبرد. نهایتاً در یک یا چند مؤسسهی کنکور تدریس میکرد یا برای کاج و کلمپیچ کتابهای طبقهبندیشدهی معارف، بینش اسلامی یا دین و زندگی در میآورد.
به نظرم برای هر انسانی دنیاییست منحصر به فرد که تمام خوابهای وی در آن دنیا اتفاق میافتد. این دنیا از یک سری بلوک تشکیل شده است و این بلوکها با توجه به تفاوتهای زیاد ظاهری به یکدیگر و در تمام ابعاد متصل هستند. فرد هر چه بزرگتر میشود به این بلوکها میافزاید (مثل بازیهای استراتژیک مثل عصر امپراتورها و الخ) ولی تمام بلوکها به شدت به هم متصل میمانند. فکر کنم همه این تجربه را داشته باشند که در خوابهایشان قسمتهایی از این دنیا را ببینند و به این فکر کنند که این جای جدید، در واقع کنار مکانیست که پیش از این در خواب دیگری تجربه کردهاند. این دنیا منحصر به فرد است اما در مواردی نادر، برای دو نفر کاملاً یکی میشود. خود من تجربهی این را دارم که یک خواب را کاملاً بهصورت مشترک با کس دیگری دیده باشم. خلاصه این فرضیهی من است که متأسفانه امکانات و انگیزهی اثبات علمی آن را ندارم!
بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار
توضیح: در بعضی نسخ اینطور نقل شده که "بنی آدم اعضای یک پیکرند"
سؤال: با توجه به شعر بالا، فکر میکنید هر یک از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری کدام قسمت از این پیکر باشند؟
پینوشت: من و شما کجای این پیکریم؟
این آهنگ رو هیچکس در سال 1384 خوند. یعنی همون موقع که سند چشمانداز بیستسالهی کشور تصویب شد و قرار شد از روی اون بریم جلو. دوستانی که کمی تو فضا بودن، میدونن که این سند هم مثل سند توسعهی صنعتی از چه درجهی بالایی از درپیتی برخورداره (چه تو روش و چه تو اهداف). بماند. واقعاً کاش سند چشمانداز بیستساله این شعر هیچکس میشد.... و عمل میشد.
همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا
دست تو دست هم بذاریم/ پرچم رو اون بالا بکاریم
اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده
میخوام یه چیزی بگم همگی گوش کنید/ از حقیقت به رویاها کمی کوچ کنید
میخوام داستانهای مستند بگم به تو/ آلمان ویرونه شد تو جنگ جهانی دو
الان سال یک سه چی هشت و چهاره/ آلمان رو نگاه کن ببین در چه حاله
اثری نمونده از شهر یکسان با خاک/ از اون جمجمههایی که پوسیدن زیر لای
چون که همشون با هم دیگه شدن یکی/ کمک کردن همدیگه رو نبود یکدندگی
ساختن یک نگین با صداقت بگیم/ همه دل رو به کار و کوش و به حرف بدیم
همه با کمک هم بذاریم خشت رو خشت/ تا رو صدر جدول ایران رو بشه نوشت
موزههای بزرگ جهان حاکی از تمدن ماست/ این نشونهی زیاده روی توی تحول ماست
اگه الان گربهست یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده
بیاید با هم به این گربه قدرت بدیم/ به رسیدن به صدر جدول سرعت بدیم
ما از همون رگ و خونیم ما از همون نژاد/ بریم سوی سازندگی اگه دلتون بخواد
خجالت داره اگه که ساکت باشیم/ خجالت داره اگه که ساکن باشیم
خجالت داره وقتی اسم ایران پایینه/ ماها بشینیم نگاه کنیم ساکت باشیم
بیاین همه با هم کار/ تجربهی گذشته به علاوهی علم حال
بیاین با همدیگه تشکیل یه کوه بدیم/ به این پرچم سه رنگ ما یه روح بدیم
بیاین پرچم و ببریم قله دست به دست/ باید هر چی مانع هست با دست شکست
حالا انتخاب چیه؟ حق ماست/ نمیخوایم بذاریم بیاد بالا هر کی خواست
من از بین بد و بدتر انتخابم بده/ این نظر من بود حالا خوبه یا که بده
همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا
اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده
پرچم بالا...
پینوشت: دوستانی که هنوز مردد هستند که آیا اصلاً باید رای داد یا خیر بدونند که رای ندادن مساویست با بالا امدن کسی که دوستش نداریم واقعاً (این هم یک کلمه از من در باب انتخابات :) ).
در يکي از صندليهاي رديف آخر اتوبوس (بوفه) نشسته بودم. همهي صندليها پر بود جز صندلي وسط بوفه. دختر جواني وارد اتوبوس شد و اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و تصميم گرفت روي اين صندلي بنشيند. از قيافهاش معلوم بود که صندلي بوفه آن هم صندلي ميان آن هم در ميان مردان غريبه(!) را جاي راحتي براي نشستن نميداند اما آمد و نشست (نياز به نشستن بر معذب بودن ارجح بود). پس از مدتي شخصي از صندليهاي مياني، اتوبوس را ترک کرد و صندلي او خالي شد. اين خانم صندلي بوفه را ترک کرد و به آنجا رفت و نشست (نياز به نشستن تأمين شده بود، اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در جايي مناسب رسيده بود. توجه کنيد که هنوز او از نشستن کنار يک مرد غريبه(!) معذب بود). مدتي گذشت و يکي از دو خانم صندلي چند رديف جلوتر به مقصد خود رسيد و صندليش را ترک کرد. خانم داستان ما باز هم نقل مکان کرد و به آن صندلي رفت و کنار يک خانم ديگر نشست (نياز به نشستن در جاي مناسب تأمين شده بود و اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در کنار يک خانم رسيده بود).
پينوشت: چيه؟! خب داستان تموم شده ديگه! فقط من ياد هرم مازلو افتادم.
دلم ميسوزد. براي کسي که تمامي شرايط دروني براي رسيدن به بالاترين سطوح و دستيابي به بهترين موقعيتها را دارد ولي شرايط بيروني اجازهي اين رسيدن و دستيابي را به او نميدهد. هر وقت گيگز را ميبينم دوباره دلم ميسوزد. ده سال گذشت از دورهي بيست و هفت سالگي و اکنون گيگز سي و هفت ساله شده است؛ بي آنکه با تيم ملي کشورش حتا در يک جام جهاني بازي کند. کاپيتاني تيم ملي کشور در جام جهاني، بزرگترين آرزوي يک بازيکن فوتبال است و اين آرزو براي گيگز هيچگاه محقق نخواهد شد. گيگز دليلي است که من به اگزيستانسياليستها فحش بدهم که چرا گفتهاند اگر يک فلج مادرزاد نتواند در مسابقات دوي المپيک اول نشود، نقصير خودش است.
پينوشت: بعد وقتي فوتباليستهاي فوق بيخود و درپيت ايران رو ميبينم که به جام جهاني ميروند، دلم براي گيگز بيشتر ميسوزد.

