تبليغاتX
"شیپورچی"
حاج مهدی

وقتی آن سال می­نشستیم پای تلویزیون و فَ­فَ می­دیدیم و منتظر بودیم سرانجام به روز نهایی که 7/7/77 بود برسد، همیشه بحث سر این بود که این اتفاق چند سال یک­بار می­افتد و بار دیگری که این اتفاق افتاد، برای هر کدام از ما چه اتفاقاتی رخ داده است. فکر نکنم مهدی که آن زمان تنها 12 سال داشت، به فکرش هم می­رسید که دفعه­ی بعدی که این اتفاق بیافتد، او سر سفره­ی عقد نشسته باشد و یک زندگی به کلی جدید را آغاز کند. به هر حال هیچ­کس از یک دقیقه­ی بعد خود خبر ندارد چه رسد به ماه­ها و سال­ها بعد. خلاصه که امروز مراسم عقد حاج مهدی را برگزار کردیم. ان شاء الله زندگی­شان به برکت این روز که مصادف بود با ولادت خجسته­ی امام رضا (ع) همیشه شاد و پرمهر باشد.

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت14:2توسط شیپورچی |

الان حسین از قول دوستش گفت اون دنیا برای این سال­هایی که تو ایران موندیم باید به خدا جواب پس بدیم.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت4:32توسط شیپورچی |
بخاری

حیف که کودکان و نوگلان باغ آرزو دیگر نمی­توانند به بهانه­ی خراب بودنش، کلاس را تعطیل کنند و در سرمایی که تحملش در کلاس درس بسیار مشکل است، در حیاط مدرسه و در برف­ها فوتبال بازی کنند. حیف که در خاطرات­شان دیگر جایی برای حوادث طبیعی و در بیش­تر مواقع غیرطبیعی و خودســــاخته نخواهند داشت. هیچ­گاه یادم نمی­رود معلم ادبیات­مان را که چه گونه خود را روی بخاری انداخت تا اگر منفجر شد، بچه­ها صدمه نبینند. بخاری­ای که خود ما داخلش سیگارت انداخته بودیم. دیگر بچه­ها از این خاطرات نخواهند داشت.

شاید بعدها در مورد بخاری چیز خوبی بنویسم!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت12:57توسط شیپورچی |
اصلاح الگوی مصرف

حس می­کنم هنگام سوزاندن فسفر برای بهینه کردن ضریب کیفیت بلوک­های کوپلاژ جهت انتقال بیش­ترین توان طبقه­ی ورودی به طبقه­ی خروجی، بیش­تر از همه­ی سازمان­های دولتی در راه اصلاح الگوی مصرف تلاش می­کنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت17:37توسط شیپورچی |
دهک های جامعه

دهک­های شش به پایین را خوب می­شناسم. آدم­های دهک اول دقیقاً چه کسانی هستند؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت23:29توسط شیپورچی |
سوال اقتصادی

سیاست حذف سه صفر از پول ملی در جهت کنترل تورم­های افسارگسیخته؛ خب! به ایران چه ربطی داره؟

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت19:37توسط شیپورچی |
یک تحلیل و جمع بندی جدید از مسایل

ديروز مجري از سخن‌گو پرسيد تکليف آن سه آمريکايي که در مرزها گرفتيم‌شان چه شد؟ همان‌هايي که قرار بود کوهنورد باشند. سخن‌گو گفت با آن‌ها مثل انسان رفتار کرده‌ايم. به مهرنوش گفتم زندان‌هاي ايران از بس که خوبند، اين سه پس از چند ماه بيرون مي‌آيند و در حالي که به يک تحليل و جمع‌بندي جديد درباره‌ي مسايل جهان رسيده‌اند، کوهنوردي را رها کرده به شطرنج با مانع روي خواهند آورد.

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت19:21توسط شیپورچی |
شیطان
بچه که بودم مامانم همیشه برای اینکه صبح ها که از خواب پا می شدم صورتم و به خصوص گوشه چشم هام را بشورم می گفت برو صورتت را بشور که شیطون شب که خواب بودی آمده و تو صورتت جیش کرده! من همیشه فکر می کردم من آنقدر بچه خوب و با خدایی هستم شیطون می ترسد در بیداری جلو بیاید و برای همین وقتی خواب هستم می آید و کار خودش را می کند.

الان اما لامسب در روز روشن و جلوی چشم های خودم می آید و نه تنها به صورت که به تمام زندگی گند می زند و می رود.

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت8:59توسط شیپورچی |