تبليغاتX
"شیپورچی"
و در این روزها حق و ناحق چنان در هم آمیخته که دنیا برای ما سست ایمانان جهنم مجسم شده است.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت13:57توسط شیپورچی |
پیرمرد چشم ما بود

بیست سال از آن روز گذشت. از آن روزی که با صدای گریه­ی بابا بیدار شدم و یک چند روز عجیب را دیدم. یادم نمی آید خودم هم ناراحت بودم یا نه اما یادم می­آید که مردم ناراحت بودند. در تمام  آن چند روز و بعد از آن هر وقت به پیرمرد فکر می­کنم، یاد آن صبحانه­ای میافتم که در کنار پاسدارهایش در حیاط خانه­اش خوردیم و یاد این­که پیرمرد ما را نمک­گیر کرد.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت13:14توسط شیپورچی |
پیامبر در روزگار ما

به نظرم اگر الان خود پیام­بر می­آمد و می­خواست اسلام ناب و دستورات دین مبین را در کشورمان اجرا کند، پس از مدتی کم می­آورد و برای تقیه کردن به خانه پناه می­برد. نهایتاً در یک یا چند مؤسسه­ی کنکور تدریس می­کرد یا برای کاج و کلم­پیچ کتاب­های طبقه­بندی­شده­ی معارف، بینش اسلامی یا دین و زندگی در می­آورد.

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت17:29توسط شیپورچی |
فرضیه ای که به اثبات نمی رسد

به نظرم برای هر انسانی دنیایی­ست منحصر به فرد که تمام خواب­های وی در آن دنیا اتفاق می­افتد. این دنیا از یک سری بلوک تشکیل شده است و این بلوک­ها با توجه به تفاوت­های زیاد ظاهری به یک­دیگر و در تمام ابعاد متصل هستند. فرد هر چه بزرگ­تر می­شود به این بلوک­ها می­افزاید (مثل بازی­های استراتژیک مثل عصر امپراتورها و الخ) ولی تمام بلوک­ها به شدت به هم متصل می­مانند. فکر کنم همه این تجربه را داشته باشند که در خواب­هایشان قسمت­هایی از این دنیا را ببینند و به این فکر کنند که این جای جدید، در واقع کنار مکانی­ست که پیش از این در خواب دیگری تجربه کرده­اند. این دنیا منحصر به فرد است اما در مواردی نادر، برای دو نفر کاملاً یکی می­شود. خود من تجربه­ی این را دارم که یک خواب را کاملاً به­صورت مشترک با کس دیگری دیده باشم. خلاصه این فرضیه­ی من است که متأسفانه امکانات و انگیزه­ی اثبات علمی آن را ندارم!

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت17:49توسط شیپورچی |

بنی آدم اعضای یک­دیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

توضیح: در بعضی نسخ این­طور نقل شده که "بنی آدم اعضای یک پیکرند"

سؤال: با توجه به شعر بالا، فکر می­کنید هر یک از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری کدام قسمت از این پیکر باشند؟

پی­نوشت: من و شما کجای این پیکریم؟

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت12:52توسط شیپورچی |
سند چشم انداز بیست ساله

این آهنگ رو هیچ­کس در سال 1384 خوند. یعنی همون موقع که سند چشم­انداز بیست­ساله­ی کشور تصویب شد و قرار شد از روی اون بریم جلو. دوستانی که کمی تو فضا بودن، می­دونن که این سند هم مثل سند توسعه­ی صنعتی از چه درجه­ی بالایی از درپیتی برخورداره (چه تو روش و چه تو اهداف). بماند. واقعاً کاش سند چشم­انداز بیست­ساله این شعر هیچ­کس می­شد.... و عمل می­شد.

همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا

دست تو دست هم بذاریم/ پرچم رو اون بالا بکاریم

اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

می­خوام یه چیزی بگم همگی گوش کنید/ از حقیقت به رویاها کمی کوچ کنید

می­خوام داستان­های مستند بگم به تو/ آلمان ویرونه شد تو جنگ جهانی دو

الان سال یک سه چی هشت و چهاره/ آلمان رو نگاه کن ببین در چه حاله

اثری نمونده از شهر یکسان با خاک/ از اون جمجمه­هایی که پوسیدن زیر لای

چون که همشون با هم دیگه شدن یکی/ کمک کردن همدیگه رو نبود یک­دندگی

ساختن یک نگین با صداقت بگیم/ همه دل رو به کار و کوش و به حرف بدیم

همه با کمک هم بذاریم خشت رو خشت/ تا رو صدر جدول ایران رو بشه نوشت

موزه­های بزرگ جهان حاکی از تمدن ماست/ این نشونه­ی زیاده روی توی تحول ماست

اگه الان گربه­ست یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

بیاید با هم به این گربه قدرت بدیم/ به رسیدن به صدر جدول سرعت بدیم

ما از همون رگ و خونیم ما از همون نژاد/ بریم سوی سازندگی اگه دلتون بخواد

خجالت داره اگه که ساکت باشیم/ خجالت داره اگه که ساکن باشیم

خجالت داره وقتی اسم ایران پایینه/ ماها بشینیم نگاه کنیم ساکت باشیم

بیاین همه با هم کار/ تجربه­ی گذشته به علاوه­ی علم حال

بیاین با همدیگه تشکیل یه کوه بدیم/ به این پرچم سه رنگ ما یه روح بدیم

بیاین پرچم و ببریم قله دست به دست/ باید هر چی مانع هست با دست شکست

حالا انتخاب چیه؟ حق ماست/ نمی­خوایم بذاریم بیاد بالا هر کی خواست

من از بین بد و بدتر انتخابم بده/ این نظر من بود حالا خوبه یا که بده

همه دست تو دست پرچم بالا/ همه دست تو دست پرچم بالا

اگه الان گربه است یه زمانی ببر بوده/ به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده

پرچم بالا...

 

پی­نوشت: دوستانی که هنوز مردد هستند که آیا اصلاً باید رای داد یا خیر بدونند که رای ندادن مساوی­ست با بالا امدن کسی که دوست­ش نداریم واقعاً (این هم یک کلمه از من در باب انتخابات :) ).

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت19:26توسط شیپورچی |
هرم مازلو

در يکي از صندلي­هاي رديف آخر اتوبوس (بوفه) نشسته بودم. همه­ي صندلي­ها پر بود جز صندلي وسط بوفه. دختر جواني وارد اتوبوس شد و اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و تصميم گرفت روي اين صندلي بنشيند. از قيافه­اش معلوم بود که صندلي بوفه آن هم صندلي ميان آن هم در ميان مردان غريبه(!) را جاي راحتي براي نشستن نمي­داند اما آمد و نشست (نياز به نشستن بر معذب بودن ارجح بود). پس از مدتي شخصي از صندلي­هاي مياني، اتوبوس را ترک کرد و صندلي او خالي شد. اين خانم صندلي بوفه را ترک کرد و به آن­جا رفت و نشست (نياز به نشستن تأمين شده بود، اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در جايي مناسب رسيده بود. توجه کنيد که هنوز او از نشستن کنار يک مرد غريبه(!) معذب بود). مدتي گذشت و يکي از دو خانم صندلي چند رديف جلوتر به مقصد خود رسيد و صندلي­ش را ترک کرد. خانم داستان ما باز هم نقل مکان کرد و به آن صندلي رفت و کنار يک خانم ديگر نشست (نياز به نشستن در جاي مناسب تأمين شده بود و اکنون هنگام ارضاي نياز به نشستن در کنار يک خانم رسيده بود).

پي­نوشت: چيه؟! خب داستان تموم شده ديگه! فقط من ياد هرم مازلو افتادم.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:8توسط شیپورچی |
گیگز

دلم مي­سوزد. براي کسي که تمامي شرايط دروني براي رسيدن به بالاترين سطوح و دست­يابي به به­ترين موقعيت­ها را دارد ولي شرايط بيروني اجازه­ي اين رسيدن و دست­يابي را به او نمي­دهد. هر وقت گيگز را مي­بينم دوباره دلم مي­سوزد. ده سال گذشت از دوره­ي بيست و هفت سالگي و اکنون گيگز سي و هفت ساله شده است؛ بي آن­که با تيم ملي کشورش حتا در يک جام جهاني بازي کند. کاپيتاني تيم ملي کشور در جام جهاني، بزرگ­ترين آرزوي يک بازيکن فوتبال است و اين آرزو براي گيگز هيچ­گاه محقق نخواهد شد. گيگز دليلي است که من به اگزيستانسياليست­ها فحش بدهم که چرا گفته­اند اگر يک فلج مادرزاد نتواند در مسابقات دوي المپيک اول نشود، نقصير خودش است.

پي­نوشت: بعد وقتي فوتباليست­هاي فوق بي­خود و درپيت ايران رو مي­بينم که به جام جهاني مي­روند، دلم براي گيگز بيش­تر مي­سوزد.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت13:10توسط شیپورچی |